۱۵ آبان ۱۳۹۲ موضوع: اخبار حوزه دین و اندیشه


پس از فرود آمدن امام حسین(ع)به کربلا، عبیداللّه بن زیاد، مردم را در مسجد کوفه جمع کرد و سپس بر بالاى منبر رفته پس از حمد و ثناى الهى چنین گفت: «اى مردم؛ شما خاندان سفیان را تجربه کردید و آنها را آن­ گونه یافتید که دوست داشتید! این یزید است که شما او را به سیرت نیکو و روش پسندیده و نیکى به مردم و مراقبت از مرزها و بخشش به جا می­ شناسید! گو اینکه پدرش نیز این گونه بود. امیرمؤمنان – یزید- بر گرامیداشت شما افزوده و به من نوشته است تا چهار هزار دینار و دویست هزار درهم را در میانتان تقسیم کنم و شما را برای جنگ با دشمنش – حسین بن على(ع)- بیرون بفرستم. پس به [سخنان او] گوش فرا دهید و از او فرمان ببرید. والسّلام.»سپس از منبر پایین آمد و عطایای آنان را میان بزرگانشان تقسیم کرد و آنان را به حرکت و همراهى و یارى دادن به عمر بن سعد در جنگ با امام حسین (ع) فرا خواند.


اندکی پس از این واقعه به عبیدالله خبر رسید که هر از چند گاهی عده ­ای از مردم کوفه به قصد پیوستن به سپاه امام حسین(ع) از کوفه خارج می­ گردند. با دریافت این خبر عبیدالله با یاران خود از کوفه بیرون آمد و در نخیله اردو زد و مردم را وادار به حرکت به نخیله نمود. او «عمرو بن حریث» را به کارگزارى کوفه گماشت و [جهت جلوگیری از پیوستن کوفیان به سپاه امام حسین(ع)] پل کوفه را در اختیار گرفت و اجازه نداد کسی از آن عبور کند. به دستور عبیدالله بن زیاد، «حصین بن تمیم» به همراه چهار هزار سپاهی تحت امر او از قادسیه به نخیله فرا خوانده شدند. «محمد بن اشعث» و «کثیر بن شهاب» و «قعقاع بن سوید» نیز از سوی ابن­ زیاد مأموریت یافتند تا مردم را آماده نبرد با اباعبدالله الحسین(ع) کنند. ابن­ زیاد همچنین «سوید بن عبدالرحمن منقرى» را به همراه چند سوار به کوفه فرستاد و به او دستور داد تا در کوفه جستجو کند و هر کس را که از رفتن به جنگ اباعبدالله(ع) خوددارى کرده است، پیش او بیاورد. سوید در کوفه به جستجو پرداخت پس مردى از شامیان را که براى مطالبه میراث خود به کوفه آمده بود را بازداشت کرده، نزد ابن­ زیاد فرستاد. ابن­ زیاد نیز [جهت ترساندن مردم کوفه] دستور قتل او را صادر کرد. مردم که چنین دیدند همگی حرکت کردند و به نخیله رفتند.


نقل شده در ایامی که مردم کوفه جهت اعزام به کربلا جمع شده بودند یکی از مردان شجاع کوفه به نام «عمار بن ابی­سلامه دالانی» تصمیم گرفت تا عبیدالله زیاد را در نخیله بکشد، او مترصد فرصتی برای اجرای این تصمیم بود؛ اما فرصتی برای انجام این کار به دست نیاورد از این­ رو از نخیله فرار کرد و خود را به کربلا، نزد امام حسین(ع) و یارانش رساند او در کنار امام (ع)باقی ماند تا اینکه در روز عاشورا در رکاب آن حضرت به شهادت رسید.


با گرد آمدن مردم در نخیله، عبیدالله به «حصین بن نمیر» و «حجار بن أبجر» و «شبث بن ربعى» و «شمر بن ذی­ الجوشن» دستور داد تا جهت یارى عمر سعد به لشکرگاه او بپیوندند. شمر اولین نفری بود که فرمان او را اجرا کرد و آماده حرکت شد. پس از شمر، زید (یزید) بن رَکّاب کَلْبى با دو هزار نفر، حُصَین بن نُمَیر سَکونى با چهار هزار نفر، مُصاب مارى (مُضایر بن رهینه مازِنى) با سه هزار تن و حصین بن تمیم طهوى با دو هزار سپاهى و نصر بن حَربه (حَرَشه) با دو هزار تن از کوفیان حرکت کردند و به سپاه عمر بن سعد پیوستند. آن گاه ابن­ زیاد، مردى را به سوى شَبَث بن رِبعى ریاحى فرستاد و از او خواست که به سوى عمر بن سعد حرکت کند. او تظاهر به بیمارى کرد ابن ­زیاد متوجه شد و به او گفت: «آیا خود را به بیمارى می­زنى؟ اگر گوش به فرمان و مطیع مایى برای جنگ با دشمن ما رو.» شبث چون این سخن را شنید حرکت کرد و با هزار سوار، به عمر بن سعد پیوست. پس از شبث، حجّار بن اَبجَر با هزار سوار و پس از او محمّد بن اشعث بن قیس کِنْدى با هزار سوار و حارث بن یزید بن رویم نیز از پى حجار بن ابجر روانه کربلا شدند. عبیدالله بن زیاد هر روزه، در صبح و ظهر، گروهی از نظامیان کوفی را در دسته ­های ۲۰، ۳۰، و ۵۰ تا ۱۰۰نفری، به کربلا می­ فرستاد تا اینکه این گروهها در ششم محرم به هم پیوستند و تعداد نفرات سپاه عمر بن سعد را به بیش از بیست هزار تن رساندند. عبیداللّه، عمر بن سعد را فرمانده همه آنان نمود و به همه بزرگان کوفی حاضر در کربلا فرمان داد تا گوش به فرمان و مطیع ابن­ سعد باشند. آن گاه ابن­ زیاد به عمر بن سعد نوشت: «با فرستادن این همه سواره و پیاده، بهانه ­اى در جنگ با حسین (ع)، برایت نگذاشته ­ام. دقّت کن که هیچ کارى را آغاز نکنى جز آن که صبح و شب با هر پیک بامدادى و شامگاهى با من مشورت کنى. والسّلام » نقل شده عبیداللّه بن زیاد، همواره کسى را به سوى عمر بن سعد روانه می­ کرد و از او می ­خواست تا در نبرد با امام حسین (ع) شتاب کند.

 
حبیب بن مظاهر و تلاش براى یارى امام حسین(ع)


پس از گرد آمدن سپاهیان دشمن در کربلا، حبیب بن مظاهر اسدى با دیدن یاران اندک امام (ع) نزد حضرت رفت و گفت: «در نزدیکی اینجا طایفه­ ای از قبیله بنی­ اسد ساکن هستند اگر اجازه بدهید به سویشان می­ روم و آنان را به یاری­تان دعوت می­ کنم. شاید خداوند بخشى از آنچه را که ناخوش می­ دارى به واسطه آنان از تو دور کند.» امام(ع) اجازه دادند و حبیب شبانه حرکت کرد و خود را به طور ناشناس به بنی­ اسد رساند. آنان پس از شناختن حبیب گرد او جمع شدند و از او علت آمدنش را جویا شدند. حبیب گفت: «[درخواستی از شما دارد و این] درخواستم از شما بهتر از هر چیزى است که میهمان قومى براى آنان [هدیه] می­ آورد؛ نزد شما آمده­ ام تا شما را به یارى فرزند دختر پیامبر خدا(ص) فرا بخوانم؛ او در میان گروهى از مؤمنان است که هر یک از آنان بهتر از هزار تن است و تا هنگامى که یکى از آنان چشمى دارد که با آن می­ بیند او را وا نمی­ نهند و تسلیمش نمی­ کنند. این عمر بن سعد است که با بیست و دو هزار تن او را محاصره کرده است. شما قوم و قبیله من هستید. من به شما نصیحتی دارم و آن اینکه شما امروز مرا در یارى دادن به او اطاعت کنید تا فردا در آخرت به شرافت برسید. سوگند یاد می­ کنم که هیچ مردى از شما در راه خدا در رکاب حسین شکیبا و با اخلاص، کشته نمی­ شود مگر آن که همراه محمّد(ص) در بالاترین درجه بهشت و نزدیک به خدا خواهد بود.» مردى از بنی­ اسد به نام «بِشْر بن عبداللّه» از جا برخاست و گفت: «به خدا سوگند من نخستین اجابتگر این دعوتم آنگاه چنین سرود: « قد علم القوم اذا تواکلوا           واحجم الفرسان او تناصلوا/ انی شجاع بطل مقاتل       کاننی لیث عرین باسل» همه می­ دانند که چون کار را به یکدیگر وا می­ نهند و سواران پا پس می­ کشند و یا بی ­یار و یاور می شوند؛ من شجاعانه و قهرمانانه می­ جنگیم گویی که شیری قوی و دلاورم.»


مردان قبیله با حبیب بن مظاهر اسدى همراه شدند. خبر به عمر بن سعد رسید. ابن سعد یکى از یارانش به نام «اَزرَق بن حَرب صیداوى» را فرا خواند و با چهار صد سوار ، به سوى قبیله بنی­ اسد فرستاد. بنی­ اسد، شبانه به سوى لشکرگاه امام حسین(ع) در حرکت بودند که سپاه عمر بن سعد در کناره فرات راه را بر آنان بستند. کار به درگیری کشیده شد. با شدت گرفتن جنگ حبیب فریاد کشید: «واى بر تو اى اَزرَق؛ تو را با ما چه کار؟ ما را به حال خود وا گذار.» پس از مدتی نبرد، بنی­ اسد فرار کردند و به خانه­ هایشان بازگشتند. حبیب به تنهایی نزد امام(ع) بازگشت و آن حضرت(ع) را از آنچه که اتفاق افتاده بود، باخبر کرد. امام حسین(ع) فرمود: «لا حول و لا قوة الا بالله العلیّ العظیم».

مطالب مرتبط :
  1. چرا به امام حسین(ع) ثارالله می گویند/ دلیل شباهت شهادت حضرت یحیی به امام حسین(ع)
  2. ورود امام حسین(ع) به کربلا/ برحذر داشتن عمرسعد از عاقبت نبرد با اباعبدالله(ع)
  3. نگاهی به رشد و تعالی امام حسین(ع)/ کربلا اوج شکوه زندگی سیدالشهداء
  4. «حرکت تاریخی امام حسین (ع) از مدینه تا کربلا» بررسی می شود
  5. امام حسین(ع) به کربلا رفت تا حجت را تمام کند/ رحمت این دهه اندازه ندارد

پارک علم و فناوری قم

zohur