۸ بهمن ۱۳۹۲ موضوع: اخبار حوزه دین و اندیشه


تأمل استاد ارجمند جناب آقای دکتر سعید زیباکلام در شماره ۵۰ و ۵۱ سوره اندیشه با عنوان “ما عوامان و مخلوقات حقایق یاب ما، تأملی درباره پیدایش تاریخی فلسفه و فلاسفه” دربردارنده نکات ارزشمند و قابل تأمل چندی است که در این مختصر اشارتی به آن خواهیم داشت.


جناب دکتر منشأ تاریخی پیدایش فلسفه را چنین ترسیم می کنند: انسان خود را محکوم بدین تبعیدگاه (دنیا) می بیند و از هر سو که می نگرد، خود را در محاصره رنج و جهل و ضعف می یابد و برایش معلوم نیست از کجا آمده؟ چرا اینجاست؟ چه باید بکند؟ و نهایتا به کجا خواهد رفت؟ معنی و مفهوم این همه رنج و محنت و جور و جهل که زندگی نامیده شده است، برایش معلوم نیست. لاجرم آدمی به دنبال نجات بخشی می افتد، منجی ای که هم بودنش و زیستنش را برایش معنا و مفهوم کند، هم بگوید چگونه زیست کند … انسانها و اقوامی که به رسولان و رسالاتشان برای پاسخگویی به سؤالات بنیانی معنایی و زیستی شان باور ندارند، چاره ای جز رجوع به فیلسوفان و فلسفه ندارند.


آنها انسانهایی را تصور و تخیل می کنند که درباره همه موضوعات به تفکر می نشینند و یکایک آنها را مورد تعقل قرار می دهند و بعد از ارزیابی دلایل له و علیه، أخذ رأی و نظر می کنند تا از این راه پاسخی درخور بدین سوالها تدارک بینند. اما انسانها و اقوامی که به رسل و رسالات آنها باور دارند و پاسخ سؤالهای معنی بخش حیات خود را و ایضا پاسخ بنیانی و ساختاری به چگونه زیستن فردی و جمعی خود را از آنها اخذ می کنند، برای معرفت فلسفی و فیلسوفان چه سمت و وظیفتی می توانند و باید قائل شوند؟


اجازه دهید به اقتضای روش جناب دکتر به بررسی این دیدگاه بپردازیم تا به فهم بهتری از آن نائل گردیم و آثار و لوازم آنرا دریابیم.


۱٫ جناب دکتر در این نوشتار موضعی اگزیستانسیالیستی أخذ کرده اند که رنج، محنت، جهل و ضعف آدمی را موضوع سؤال خود قرار می دهد نه جوهر، عرض، هستی، ماهیت و مقولاتی انتزاعی از این دست را که برای مثال در فلسفه اسلامی مورد بحث است. از این جهت می توان رویکرد ایشان را با رویکرد استاد ملکیان مقایسه کرد: ملکیان نیز تصریح می کند که “من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدد .. و نه دل نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسانهای گوشت و خون داری ‌هستم که می آیند، رنج می برند و می روند… ” هم ملکیان و هم زیباکلام درصدد آن هستند که انسانها هر چه بیشتر با حقیقت مواجهه یابند، هرچه کمتر رنج ببرند و هرچه بیشتر به نیکی بگرایند. اما تفاوتی اساسی در راهکار زیباکلام و ملکیان وجود دارد. ملکیان می کوشد برای تحقق این سه هدف از هرچه می تواند سودمند باشد بهره گیرد. از دین، علم، فلسفه، هنر، ادبیات و همه دستاوردهای بشری دیگر. در مقابل به نظر می رسد زیباکلام رجوع به هیچ دستاورد بشری را در این زمینه سودمند نمی داند و توصیه می کند که تنها باید به سراغ دین و خانه گِلین پیامبر(ص)، علی(ع) و فاطمه(س) … رفت.


۲٫ نکته دیگری که از بیانات ایشان نتیجه می شود آن است که انسانها برای یافتن پاسخ سوالات یاد شده تنها دو راه (راه انبیاء و راه فلاسفه) پیش روی دارند و اگر راه انبیاء را نرفتند، لاجرم به راه فلاسفه خواهند افتاد. اما به راستی آیا تنها این دو راه برای پاسخ به سوالات یاد شده وجود دارد؟ ظاهرا این حصر نه عقلی است و نه استقرائی. آنچه به روش استقرائی می توان ادعا کرد این است که در مجموع چند راه برای پاسخ به چنین سوالاتی وجود دارد و کسانی هم مدعی ارائه چنین پاسخهایی هستند: ۱٫ راه عقل و فلاسفه، ۲٫ راه شهود و عرفا، ۳٫ راه تجربه و دانشمندان، ۴٫ راه وحی و انبیاء.


علی الظاهر جناب دکتر سه راه اول را تماما ذیل عنوان عقل و فلسفه قرار داده اند. در این صورت باید بیان دکتر را چنین بازسازی کرد: ۱٫ یافتن پاسخ برای سوالات یاد شده ضروری است(فعلا درباره این ضرورت بحث نمی کنیم و آن را مفروض می گیریم). ۲٫ برای پاسخ به سوالات یاد شده ما دو راه داریم: راه انبیاء و راه غیر انبیاء (راه هایی که بشر با قوای ادراکی خود یافته است). ۳٫ کسی که نتواند پاسخهای انبیاء را باور کند، چاره ای جز رجوع به پاسخ غیر انبیاء (فلاسفه، عرفا و دانشمندان) ندارد، همچنان که اگر کسی نتواند راه غیر انبیاء را باور کند، چاره ای جز رجوع به پاسخ انبیاء ندارد. چنین تقریری از بیانات جناب دکتر کاملا قابل پذیرش است، اما همان طور که جناب دکتر در مقاله بحثی پیرامون «عقل، استدلال و عقلانیت» در همایش تحول علوم انسانی بیان داشته اند  چنین تقریری کاملا همانگویانه بوده و هیچ سخنی نمی گوید.


۳٫ از بیانات دکتر چنین برداشت می شود که فلسفه و فلاسفه آنگاه شکل می یابند که انسانهایی که به رسالت رسولان باور ندارند، کسانی را تصور و تخیل می کنند که کار آنها تفکر دقیق درباره همه موضوعات و به چنگ آوردن حقایق ناب و گوهرهای معرفت است و به عبارت دیگر منشاء پیدایش فلسفه و فلاسفه تخیل آدمی، به منظور پاسخ به پرسشهای وجودی است. اما جناب دکتر در بیان این موضع از ترفند جالبی استفاده کرده اند که هر چند به کار گیری آن در فن خطابه و جدل اشکالی ندارد، اما در یک استدلال منطقی چنین کاری روا نیست: در این بیان جناب دکتر تنها منشاء پیدایش فلسفه و فلاسفه را، تصور و تخیل آدمیان برای رفع نیازهای خود قلمداد کرده اند، حال آنکه منطقا دو دسته پاسخ دهنده (انبیاء و غیر انبیاء) برای پاسخ به سؤالات مورد بحث وجود دارد و چنین حکمی منطقا باید در مورد هر دو دسته (فلاسفه و پیامبران) صادر گردد.


به عبارت دیگر آدمیان برای اینکه به پاسخهای ارائه شده اطمینان کنند تا نیازهای وجودی آنها پاسخ یابد، یا باید کسانی را تصور و تخیل کنند که کارشان تفکر دقیق در تمامی موضوعات و کشف حقایق ناب است (فلاسفه) یا کسانی را تصور و تخیل کنند که بدون بهره گیری از راه عقلی، تجربی یا شهودی، پاسخ همه سؤالات وجودی آدمی، از جایی (برای مثال از جانب خدا، که آن هم البته ساخته تصورات و تخیلات آدمیان است) به آنها الهام می شود و این پاسخها بهترین و درست ترین پاسخهای ممکن هستند. اگر جناب دکتر بپذیرند که هم فلاسفه و معرفت فلسفی آنها محصول تخیلات و تصورات ماست و هم انبیاء و معرفت وحیانی آنها، هیچ اشکالی نیست، اما در این صورت باید عنوان مقاله ایشان چنین می شد: تأملی درباره پیدایش تاریخی فلسفه و فلاسفه و وحی و انبیاء”. اما اگر جناب دکتر بخواهند این حکم را تنها درباره معرفت فلسفی و فلاسفه صادر می کنند و تنها فلسفه و فلاسفه را دارای منشأ تاریخی معرفی کنند، از ایشان می پرسیم که چه تفاوت ماهوی بین این دو دسته از پاسخها و این دو دسته از پاسخ دهنده ها وجود دارد؟ که یکی (فلسفه و فلاسفه) دارای منشأیی تاریخی است و دیگری (وحی و انبیاء) منشأیی فراتاریخی، فرااجتماعی دارد؟


۴٫به نظر می رسد، یکی از راهکارهایی که جناب دکتر برای ترجیح پاسخهای انبیاء بر پاسخهای فلاسفه و عالمان پیش روی گرفته اند، نشان دادن تکثر در آراء و محصولات عقلی آنها و ارجاع این تکثر در آراء به تکثر در امیال، آمال و غایات فلاسفه و دانشمندان است. جناب دکتر در مقاله تأمل پیرامون عقل، استدلال و عقلانیت بیان می دارند: اگر یک برش تاریخی ایجاد کنیم و دوره ای را به طور همزمان بررسی کنیم درخواهیم یافت که کمتر شباهتی میان محصولات عقلی متعقلان آن دوره وجود دارد یا در خواهیم یافت که در بهترین حالت یا امیدوار کننده ترین حالت فقط شباهت خانوادگی ویتگنشتاینی میان این نوع محصولات وجود دارد. آن گاه سوال می کنند که چرا محصولات عقل بدین گستردگی و شگفت انگیزی متنوع و متکثر و بی قرار و بی سامان و بی تمکین است؟ و خود پاسخ می دهند: نهایی ترین فرمانده و راه بر عقل در تمامی منازل سلوک و سکونش و قیام و قعودش موجودی است اسرار آمیز و ناشناخته به نام قلب.


جناب دکتر در مقاله فوق الذکر، روش شناسی مختار خود را چنین ترسیم می کنند: “با مطالعه دقیق و مورد کاوری های تاریخی می توان به روشنی خیره کننده ای دریافت که …” یعنی اگر عقل نمی تواند ما را به حقیقت رهنمون شود، مطالعه تاریخی از عهده این کار برمی آید. ما نیز به طبع روش شناسی مختار جناب دکتر مطالعه ای تاریخی را درباره ادیان در پیش می گیریم. بی شک جناب دکتر ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت، اسلام) را دین می دانند. اما محور مشترک این ادیان کدام است؟ خدا؟ آیا اعتقاد یهودیان، مسیحیان و مسلمانان نسبت به خدا یکی است؟ خدای یهودیان خدای قوم یهود است. مسیحیان به نوعی تثلیث اعتقاد دارند. مسلمانان به خدای واحد که خدای تمام عالم است معتقدند. اما حتی اصل اعتقاد به خدا هم نمی تواند محور مشترک ادیان باشد چرا که در ادیان شرقی (هندوئی، بودایی، شینتوئی، تائویی) خدایی متشخص از آن نوع که در ادیان ابراهیمی وجود دارد، به چشم نمی خورد. راستی درباره ادیان نوظهور چه باید گفت؟ کمونیزم، لیبرالیزم، اومانیزم، شیطان پرستی، فراماسونری و…؟


شاید مایل باشیم آنها را به خاطر نوظهور بودنشان کنار گذاریم، اما مگر تمامی ادیان در زمان پیدایش خود نوظهور نبوده اند؟ و … آیا مطابق روش و سبک بیان جناب دکتر نمی توان گفت: با مطالعه دقیق و موردکاوری های تاریخی درباره ادیان می توان به روشنی خیره کننده ای دریافت که کمتر شباهتی میان ادیان وجود دارد و در بهترین حالت یا امیدوار کننده ترین حالت فقط شباهت خانوادگی ویتگنشتاینی میان ادیان وجود دارد؟ آیا این برخلاف انتظار ما از ادیان و پیامبران نیست؟ ما تاکنون تصور می کردیم که پیام همه پیامبران یکی است و هیچ اختلافی بین پیامبران نیست ، اما مطالعه دقیق تاریخی به روشنی نشان داد که میان ادیان اختلاف هست!


حال مجددا به مقتضای روش جناب دکتر در مقام تبیین، این تنوع در ادیان را به شرایط متفاوت تاریخی و اجتماعی و خصوصیات شخصیتی آورندگان آن ادیان نسبت می دهیم! و تصوری که از وحدت ادیان داشتیم را همانند جناب دکتر چنین تبیین می کنیم: مومنان برای اطمینان به آنچه دین مختارشان گفته است، لازم بود تصور، تخیل و فرض کنند که تمامی پیامبران پیشین از جانب خدا آمده اند و برای بشر پیام واحدی آورده اند و اختلافی بین آنها نیست! به راستی چه عاملی ما را از توصیف و تبیین یکسان فلسفه و فلاسفه و ادیان و انبیاء منع می کند؟ آیا یکی از اصول حاکم بر روش شناسی تاریخی و اجتماعی آن نیست که همه پدیده ها (اعم از آراء و عقاید و رفتار و مناسک) را بر یک مبنا توصیف و تبیین کند؟ و کاری به درستی یا نادرستی آراء و عقاید و ارزش رفتار و مناسک نداشته باشد؟ در روش شناسی تاریخی جناب دکتر چه چیز ما را از این منع می کند که در کنار “افسانه عقلانیت” از “افسانه دین” یاد نکنیم؟


۵٫ ممکن است جناب دکتر بگویند که تأمل ایشان یک تامل درون دینی است، یعنی مبتنی بر این پیش فرض است که پذیرفته ایم قوای ادراکی بشر (عقل، شهود و تجربه) برای پاسخ به سوالات مورد بحث کفایت و صلاحیت نداشته و باید پاسخ این سوالات را نه از فلاسفه، عرفا و دانشمندان که تنها از انبیاء دریافت کرد. اما در این جا باز سوالی باقی می ماند: ما از چه طریقی اطمینان حاصل می کنیم که فردی که مدعی است از جانب خدا پاسخهایی برای ما آورده است، در دعوی خود صادق است؟ در طول تاریخ کسان بسیاری دعوی پیامبری کرده اند و گروهی نیز خالصانه به آنها پیوسته اند و جان و مال و آبروی خود را در این راه گذاشته اند. آیا هیچ تفاوتی بین پیروان چنین ادیانی و پیروان اسلام نیست؟ آیا برای درست عمل کردن در مواجهه با مدعیان نبوت، تنها باید به گواهی دلمان گوش بسپاریم؟ آیا لزومی ندارد که از تمام داشته های خود، از جمله از عقل خود، برای داوری در این زمینه استفاده کنیم؟


۶٫ حال فرض کنید که پذیرفته ایم که هزار و چهارصد و اندی سال پیش پیامبری از جانب خدا برای هدایت بشر آمده است و می خواهیم تمام زندگی خود را تحت سرپرستی فرامین خدا و پیامبر که مجموعا دین اسلام را تشکیل می دهد قرار دهیم. بدین منظور ما باید مشخص کنیم که قالب اسلام چیست؟ به عبارت دیگر باید بدانیم کدام گزاره ها از جانب شارع (خدا و پیامبر) بیان شده اند؟ بی شک کسی که اسلام را اختیار کرده است می پذیرد که آیات قرآن تماما جزء اسلام است. اما درباره تمامی احادیث چنین اطمینانی وجود ندارد. برای مثال حدیث غدیر را جزء اسلام می دانیم، اما «حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الاْیمانِ» را با قاطعیّت قبلی نمی گوییم که این جزء اسلام است و درباره این روایت که «زمین بر روی شاخِ گاوی است که بر پشت یک ماهی ایستاده است و این ماهی در فضا در حال شنا کردن است.» خواهیم گفت این عبارت دیگر جزء اسلام نیست و از اسرائیلیات است.


اما چه چیزی باعث می شود ما آیات قرآن و برخی از روایات را با قاطعیت جزء اسلام بدانیم و برخی از روایات را با قاطعیت جزء اسلام ندانیم؟ آیا تنها راه برای داوری در این زمینه رجوع به گواهی قلب است؟ آیا روش شناسی علوم تاریخی از جمله علم الرجال و علم الحدیث در این زمینه هیچ نقشی بر عهده ندارند؟ آیا چنین روشها و علومی جزء دستاوردهای بشری نیستند؟ عمده اختلاف بین شیعه و سنی اختلاف بر سر روایات است. شیعه می گوید ما، هم گزاره هایی را که تنها منتسب به اهل بیت باشد و هم گزاره هایی را که از طریق اهل بیت از پیامبر نقل شده باشد قبول داریم و اهل سنت برای روایاتی که تنها منتسب به اهل بیت هستند اعتبار قائل نشده و برای راویانی دیگر اعتبار بیشتری در نقل حدیث از پیامبر قائل هستند.  


۷٫ حال فرض کنیم که می دانیم چه کلماتی از دهان رسول الله(ص) بیرون آمده است. گام دیگری که باید برداریم این است که محتوای این کلام را دریابیم. برای مثال اگر دریافتیم که حب الوطن من الایمان از پیامبر است، در گام بعد باید بفهمیم که مثلا کلمه(مِنْ) در تعبیر «من الایمان» کدام نوع (من) است؟ مُراد از (حُبّ) چیست؟ آیا مراد از «وطن» همین وطن متفاهم در عرف است یا به گفته شیخ بهایی:

این وطن مصر و عراق و شام نیست ***  این وطن جایی است کآن را نام نیست

یا به تعبیر مولانا وطن ما جایی است که از آنجا آمده ایم و بازگشت به سوی او را دوست می داریم(انا لله و انا علیه راجعون).


برای فهم محتوای یک متن دینی چه باید کرد؟ آیا باید تنها به ندای قلب خود توجه کنیم؟ آیا آشنایی با علم لغت، صرف، نحو، معانی، بیان و بدیع و … در این زمینه هیچ فایده ای ندارد؟ آیا دانستن این علوم به تنهایی برای فهم قرآن و حدیث کفایت می کند؟ آیا برای فهم آیات و روایات نیازی به استفاده از روشهای فهم متون نیست؟ آیا این روشها دستاوردهای بشری نیستند که در طول زمان رشد و تکامل یافته اند؟


۸٫ سؤال دیگر: آیا هر کس که به رسل و رسالات آنها باور دارد و بر آن است که پاسخ سؤالهای معنی بخش حیات خود را و ایضا پاسخهای بنیانی و ساختاری چگونه زیستن فردی و جمعی خود را از آنها اخذ کند، خود باید مستقیما به سراغ متون دینی برود و در صدد فهم دین برآید؟ آیا برای این کار نیازمند فراگیری علوم مقدماتی فهم دین نیست؟ آیا این کار از عهده همه مومنان به خدا و رسول برمی آید؟ آیا بیشتر مومنان مجبور نیستند به کسانی (فقها) مراجعه کنند که عمرشان را در راه فهم دین سپری کرده اند؟ اما آیا واقعا کسانی هستند که بهتر از ما دین را می فهمند؟


آیا به مقتضای روش جناب دکتر ما مجاز نیستیم، عباراتی را که ایشان درباره فلسفه و فلاسفه بیان داشته اند، این چنین درباره فقه و فقها بازسازی کنیم: “میان ما عوامان و مخلوقات حقایق یاب ما (فقیهان) تفاوت ماهوی یا تقویمی و تکوینی وجود ندارد. اگر بتوانیم لحظه ای از چنگال ساخته های خود رهایی یابیم، به روشنی خواهیم دید که فقیهان مجهز به همان مشاعر و قوائی هستند که ما. آنها در همان جامعه و فرهنگی می زیند که ما. آنها همان اندازه متاثر و مولود شرایط تاریخی و جامعه خود هستند که ما. فقیهان نیز سخت تحت تأثیر زمینه و زمانه، آموزه ها و مقبولات متداول جامعه خود هستند و بدین ترتیب بسیاری از آراء و نظراتشان کاملا تقلیدی و تلقینی است که ارتباطی با دین ندارد.


در پایان لازم به ذکر است که نویسنده این سطور همچون سید مهدی ناظمی در مقاله “افسانه های متافیزیکی، رندیهای معاصر” معتقد است که برای زیباکلام فلسفه معاصر راهی است که باید از آن گذر کرد تا بتوان به امری غیر متافیزیکی رسید. نقد عقل برای زیباکلام همواره معادل پذیرش قلب است. در واقع تمامی نقدهای زیباکلام برای آن است تا وجود انسان در مرتبه ای دیگر، مرتبه ای که مورد توجه و اعتنای دین است فهمیده شود. اما به عقیده نویسنده روش شناسی مختار زیباکلام به هیچ وجه برای چنین گذری مناسب نیست. اتخاذ این روش پیش و بیش از آنکه معقولیت فلسفه و علم تجربی را خدشه دار کند و از بین ببرد، تیشه بر ریشه وحی، دین و معرفت دینی خواهد زد و سر از نسبی گرایی درخواهد آورد.


آری ادعای فلاسفه و دانشمندان مبنی بر اینکه هر آنچه می گویند معقول است، قابل نقد است، اما این نقد باید بر مبنایی انجام گیرد که جا برای عرض اندام دین باقی گذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که انسان عصر روشنفکری نیز از آن روی دل از شریعت برید و به عقل فلسفی و علم تجربی روی آورد که نمی توانست بسیاری از آنچه را که به نام دین آموزش داده می شد بپذیرد و باور کند و همچنین نمی توانست بسیاری از رفتارهایی را که بنام دین انجام می گرفت تحمل کند. برای مثال اسپینوزا به خاطر دل بستن به دنیا و مانع دیدن دین نبود که با آموزه های دینی به مخالفت پرداخت. زندگی وی با تحصیلات دینی آغاز گشت، اما اندک اندک متوجه شد که بسیاری از آنچه مفسران دینی گفته اند، قابل پذیرش نیست.


به هر روی این ما هستیم و سؤالات ضروری ما درباره معنای حیات، درد، حقیقت، جهل، نیکی و … و قوای ادراکی ما (عقل، شهود، تجربه) و داده های وحیانی و دستاوردهای بشری و … و ما ناگزیریم از داشته های خود برای یافتن بهترین پاسخ به سؤالاتمان استفاده کنیم. بر این اساس نویسنده این سطور پروژه ملکیان را که می کوشد عقلانیت و معنویت را با هم جمع کند، موفق تر از پروژه زیباکلام که می کوشد از نقد عقلانیت به معنویت دست یابد، ارزیابی می کند.*


*نویسنده: دکتر سیدمحمدتقی موحد ابطحی، عضو شورای پژوهشی گروه فلسفه علوم انسانی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه

مطالب مرتبط :
  1. کتاب «تأملی در فلسفه تاریخ عقل» نقد و بررسی می شود
  2. "شهرسازی و معماری؛ عقلانیت، عدالت، معنویت" بررسی شد
  3. سکولاریسم نتیجه اجتناب ناپذیر مدرنیته به شمار نمی رود/ با علم می توان به خدا رسید
  4. نشست «مکتب آنال بین جامعه‌شناسی تاریخی و انسان‌شناسی تاریخی» برگزار می‌شود
  5. سخنرانی‌های مهرماه پژوهشگاه علوم انسانی/ از«جامعه شناسی تاریخی چارلز تیلی» تا «پیشگویی‌های عربی درباره سقوط ساسانیان»

پارک علم و فناوری قم

zohur