۲۸ مرداد ۱۳۹۳ موضوع: اخبار حوزه دین و اندیشه


















*متاسفانه در سطح روشنفکران ما هم این دیده می‌شود و همیشه وقایع بعد از یک پدیده اجتماعی را به پای آن پدیده می گذاریم.


ما این مساله را جایی دیگر هم می بینیم مثلاً یک سوال اساسی در خصوص شکست مصدق هست که چرا مردمی که تا روز ۲۶ مرداد حتی صبح ۲۷ مرداد از مصدق حمایت می کردند از بعد از همین روز و در روز ۲۸ مرداد پیدایشان نبود؟ یک عده ای این را دلیل برعدم  اصالت جنبش ملی شدن صنعت نفت، اهداف و آرمان های آن می گیرند.


هفده روز پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مردم به انحلال مجلس هفدهم رای داده و مشارکتشان هم به سود مصدق بسیار آرمانی و فوق العاده و قابل مقایسه با طرفداران ابقای مجلس هفدهم نبود. ۲۰ و ۲۱ مرداد آرا شمارش می‌شود، نتایج آرا شدیدا به سود مصدق است. اما یک هفته بعد چهره دیگری را از جامعه می بینیم. این امر، به نظر من، بیانگر دو چهره بودن جامعه نیست. ما می دانیم که جامعه ما در این صد سال به دنبال تاسیس یک جامعه مدنی بوده است که شروع آن با مشروطه است، منتهی در آنجا بنایش را به نام قانون خواهی گذاشت. در دوره جنبش ملی شدن صنعت نفت، مصدق به دنبال احقاق حقوق ملی بود اما در عین حال به دنبال تاسیس یک جامعه مدنی هم بود و کمتر از این اهداف تخطی کرد و جامعه هم به همین دلیل او را می خواست. اما جامعه ما هنوز یک جامعه مدنی نشده بود که با فرهنگ مدنی، روحیه مدنی، بایستد و از نخست وزیر خودش حمایت کند. جامعه هنوز با رویکردی سنتی زندگی می کرد، در رویکرد سنتی جامعه همواره از قدرت سازمان یافته دولت، قشون، ارتش می ترسد، تا مادامی که این قدرت سازمان یافته به میدان نیامده جامعه ترس خودش را بروز نمی‌دهد. اما وقتی دولت با ابزار سرکوب، ارتش، به صورت سازمان یافته به میدان آمد، آن گاه  جامعه به آن صبغه سنتی خودش بر می گردد. یعنی آن ترسها و وحشتها بروز می‌کند و آنجاست که جامعه نمی تواند مقاومت بکند. در صورتیکه در جامعه مدنی آدم ها اساساً نمی ترسند زیرا در جامعه مدنی قانون ضامن و فصل ممیز بین رفتارهای اجتماعی است. پس در این گونه جوامع علت العلل ترس وجود ندارد. بنابراین در جامعه مدنی آدمها اصلاً نمی ترسند حتی در بحران ها وقتی که بسیاری از مردم به تظاهرات می پردازند، پلیس هم می آید ولی جامعه از پلیس نمی ترسد و در کنار آن ها به کارشان ادامه می‌دهند. به طور مثال چند سال پیش جنبش وال استریت که پیش آمد، فکر می کنم، شهردار نیویورک یا واشنگتن بود از پلیس کمک خواست و تحصن در پارکها را ممنوع کرده بود، رئیس پلیس آمد و گفت این درخواست شهردار خلاف قانون است و به آن عمل نمی‌کند. این یعنی جامعه مدنی، طبیعی است که در چنین جامعه ای افراد نترسد. در نقطه مقابل در جامعه ای که هنوز فرهنگ و نظام مدنی مستقر نشده است، مردم حق دارند از نظامیان بترسند، حق دارند وقتی دولت چنگ و دندان نشان می‌دهد بترسند، این ترس یک ترس واقعی است و موهوم نیست. در صورتیکه در یک جامعه مدنی معمولاً این امر اتفاق نمی افتد.



*آیا ترسی که در وجود ما ایرانیان است زاییده گذشته پیشین ما و تهاجم های تاریخی علیه ما نیست؟ امروز هم این ترس را داریم خودمان هم یک پلیس می بینیم می ترسیم؟


شما از یک کارمند اداره هم ممکن است بترسید. ممکن است برای انجام کار اگر یک کم چانه بزنید ناراحت بشود و یک تبصره پیدا کند و کارتان را انجام ندهد. اصلاً ما از سازمان دولتی می ترسیم تنها از پلیس نیست از کل سازمان های دولتی می ترسیم چون ابزار قدرت در آنجا متمرکز شده است. این ترس ها خیلی وقت ها آشکار و خیلی وقت ها هم پنهان است. فصل ممیز ترس و نقطه مقابل آن که نترسیدن است، جامعه مدنی ، زندگی مدنی است. در یک جامعه ای که نهادهای مدنی شکل گرفته اند قوانین ضمانت اجرا دارند. یعنی قانون یک امر مکتوب برروی کاغذ نیست. یعنی فقط برای آنان که در رأس قدرتند نیست بلکه تقریبا برای همه است و به کار همه می آید. در آنجا دیگر کسی نمی ترسد، چون دلایل بنیادی و ضرورت های آن از بین می رود.


در گذشته جامعه ما علاوه بر آن حملات گسترده اقوام مهاجم بیگانه که عامل فشار بود یک مشکل بزرگتر داشتیم، در مفهوم دقیق کلمه، ما فاقد یک تاریخ مدنی هستیم، یعنی چه؟ من آن را توضیح می دهم که موجب سوءتفاهم نشود. وقتی می گوییم مدنیت یعنی ساز و کاری که در مدینه (شهر) ایجاد می شود که صفت آن می شود مدنیت. تمدن، پس شما می توانید این پرسش را مطرح کنید که ما این همه شهرهای بزرگ داشته ایم، آیا اینها زندگی مدنی نبوده است؟ زندگی شهری بود، اما زندگی مدنی به مفهومی که می خواهم عرض کنم، نبود. در یک شهر مدنی زندگی شهری، هر گاه مردم آن شهر در اداره شهر خودشان در تصمیم سازی به جهت اداره شهرشان مشارکت داشتند و سهمی از آن تصمیم سازی را داشتند آن موقع می توانیم بگوییم آن شهر مدنی است، آن شهر دارای ساز و کار مدنی است. به طور مثال تفاوت شهرهای ما و شهرهای اروپایی؛ در آتن شش قرن قبل از میلاد در دوران سلون در سال ۵۹۵ ما ۴ مجلس داریم، یک مجلس سنا داریم که مجلس ریش سفیدان و صاحبان خون وتباراست. یک مجلس اکلسیا داریم که مجلس عوام و مردم عادی است. مردم عادی می توانستند به آن بیایند و علاوه بر آن یک مجلس ۵۰۰ نفره داشتیم که مانند کمیسیون های تخصصی مجالس مقننه امروزی عمل می کرد. یک مجلس چهارم به نام مجلس هلیایا داشتیم با کارکرد قضایی؛ یعنی دادگاه هایی در آنجا تشکیل می شد که بعدها چنین دادگاهی سقراط را محاکمه کرد. سه مجلس دیگر کارکرد مقننه ای داشتند و به مرور در سیر تکاملی خودشان از جامعه قبیله ای مبتنی بر خون و تبار، بعد از سلون درست در میانه قرن ششم به یک جامعه مدنی سیر می کند. در این جامعه دیگر نمایندگان مجلس اکلیسا نمایندگان ایلات و قبایل نبودند. نماینده های مناطق شهری بودند. یعنی شهر آتن در دوره کلیستنس در میانه قرن ششم به جای اینکه به ۴ طایفه تقسیم شده باشد حالا به ۱۰ برزن یا منطقه تقسیم شده بود و هر منطقه برای خودش تعدادی نماینده به مجلس می فرستد و جوری تنظیم کرده بودند، که هر آتنی در طول زندگی اش (بنابر گزارش ویل دورانت شهر آتن ۴۳۰۰۰ شهروند داشت) حتما یکبار وارد مجلس می شد و چون رئیس مجلس اکلسیا هر چند وقت یکبار تغییر می کرد و به واقع چرخشی بود، بنابراین هر آتنی در طول عمرش حتما یکبار رئیس مجلس هم می شد. پس می بینید در یک جامعه‌ای که همه اعضای آن جوری تنظیم شده که یکبار رئیس مجلس می شود، مشارکت در زندگی سیاسی و در تصمیم سازی را به نهایت می رساند. می دانیم که انتقادهای زیادی به دموکراسی آتنی بود و کاملا قبول داریم، به عنوان مثال بیگانگان،  زنان و برده ها، نمی توانستند مشارکت کنند. اما همین شروع این فکر، همین که شروع به ایجاد مجالس کردند، که مردم در زندگی شهری خودشان مشارکت داشته باشند این نقطه بسیار، بسیار پراهمیتی در تاریخ مدنیت و مفهومی که عرض کردم، که مردم یک شهر در تصمیم سازی شرکت بکنند، است. آن هم به این صورت عالی و کلان. اینست که فلسفه آزادی اساسا با آتن شروع می شود.


*استاد با این تفسیر ما هنوز به مدنیت نرسیده ایم.


بر دستاورد و میراث تمدن آتن بعد از چند صد سال در امپراطوری رومی یک پایه دیگر از تمدن مغرب زمین بوجود آمد؛ نظم مدنی. در این امپراطوری سعی شد، کلیه رفتارهای اجتماعی را کد گذاری کنند. از مجموع این کدها (قوانین) به مرور و بویژه در دوره امپراطور ژوستی نیان در میانه قرن ششم میلادی در روم شرقی یک وحدت رویه قضایی بوجود آمد و در دانشکده حقوق کنستانتینو پل (قسطنطنیه) حقوقدان هایی بر پایه همین رویه قضایی آموزش می دیدند. تمکین از یک نظم اجتماعی با تکیه بر قوانین از مهمترین دستاوردهای تمدن رومی است. فلسفه آزادی در اندیشه آتن و نظم در روم، میراث بسیار با ارزشی هستند که در اختیار اروپا در دوره های رنسانس و روشنگری قرار می گیرد.


خوب در این شهرها ما شاهد این هستیم که جامعه غربی چند صد سال در آتن و هم در روم، تقریبا حدود هزار سال، غربیها با پدیده ای به نام شکست قدرت زندگی می کنند واین شکست قدرت را آنقدر تجربه کرده اند که تبدیل به یک درک و دریافت عمومی شده است. به یک نمونه دیگر از تبعیت به نظم و در نتیجه شکست قدرت در دوره رومی اشاره کنم. هر گاه جنگی روی می داد، به یکی از کنسول ها یا امپراتور لقب دیکتاتور داده می شد. دیکتاتور کسی بود که اختیارات خارق العاده داشت و می توانست نظرات و منویاتش را بدون ارجاع به مجلس سنا، به اجرا در آورد. با وجود این او فقط برای ۶ ماه و یا حداکثر یکسال در مقام دیکتاتور قرار می گرفت. در تاریخ ۱۰۰۰ ساله روم فقط دو تا امپراتور خواستند از این اختیارات سوء استفاده کنند که آن هم سنا اجازه نداد. به عبارتی شکست قدرت چنان به تجربه در آمد، که در تمدن غرب تبدیل به امری نهادین گردید. در همان دوره دیکتاتوری ۶ ماهه یا یک ساله امپراتور در مورد خیلی از مسائل حق داشت، نظراتش را به عنوان قانون به اجرا در بیاورد اما در یک مورد استثا وجود داشت؛ او ابدا حق نداشت از اختیارات ویژه دیکتاتوری در مسائل مالی امپراطوری استفاده کند.


بدین صورت است که امور مالی، امور اقتصادی و وجه اقتصادی جامعه در حد امر مقدس تقدیس می شد و به آن توجه می شود. کسی نمی تواند به راحتی به مالکیت کسی تجاوز بکند چیزی که در تاریخ ما به راحتی اتفاق افتاده و یک فردی می تواند خلع مالکیت بشود همین امر موجب شده که در اینجا مالکیت های بزرگ بوجود نیامده است. چون امنیت مالی به طور پیوسته وجود نداشت، هر گاه پادشاهی آمد به خودش اجازه داد هر مالکیت بزرگی را نابود کند. در تاریخ مغرب زمین اینگونه نیست. هنوز خانواده یورگ نامشان بر بخشی از سرزمین انگلیس هست، وقتی هم به آمریکا می روند باز اسم خودشان را دارند اما می شود نیویورک، برای اینکه این تداوم مالکیت مالی در غرب حفظ شود، دخالت در این گونه امور از اختیارات دیکتاتور سلب شده است. پس اداره شهرهایی که توام با شکست قدرت است و قدرت تا حدی سرشکن می شود، به همان میزان مشارکت افراد در اداره آن شهرها بیشتر می شود.


حدود ۱۰۰۰ سال دوران قرون وسطی را می بینیم که از شهرهای مدنی یونان و روم خبری نیست اما یک قانون نانوشته در همین دوره ۱۰۰۰ ساله هست که مانع از تمرکز قدرت می شود. قدرت در این دوره طولانی بین سه پایه سلطان، کلیسا و فئودل تقسیم می شود. هر وقت دو تا از اینها به هم نزدیک می شدند، آن سومی را مهار می کردند. در مواقعی پادشاه به فئودالها نزدیک می شد و کلیسا را به انقیاد در می آوردند. بعضی وقتها کلیسا با فئودال هم دست می شد و پادشاه، در نتیجه تابع آنان می شد. گاهی این سه در یک وضعیت متوازنی قرار می گرفتند.


درست در قرن ۱۲ و ۱۳ است که شاهد شکل گیری شهرهای جدید هستیم. در دوره پسین قرون وسطی می بینیم این شهرها که نطفه شهرهای مدنی امروز هستند، ساز و کار فوق العاده جالبی وجود دارد که بر آن پایه، باز میزانی از مشارکت ساکنین شهر را در اداره شهر می بینیم. شهر از دسته ها و صنوفی تشکیل شده و این صنوف نماینده گانی دارند و از میان آن ها، شورای اصناف بوجود می اید و شورای اصناف شهردار را انتخاب می کند. محل شهرداری درست در مرکز شهر است. می بینید که شهردار در شهرهای غربی همه کاره است در صورتیکه در اینجا شهردار بر بخشی از زندگی شهری نظارت می کند، در صورتی در آنجا امور مربوط به ازدواج، طلاق، برق، گاز، …. همه چیز مربوط به شهردار است، امروزه شهردار با انتخاب مستقیم مردم شهر انتخاب می شود. مدیریت شهری یک پایه کاملاً دموکراتیک و مردم سالارانه دارد و در زندگی شهری بسیار نافذ هست. زندگی شهری و مدنی امروز در غرب حداقل از قدمت ۸۰۰ ساله برخوردار است. در سال ۱۲۱۳ میلادی است، که اولین پارلمان تقریباً به سبک پارلمان های امروز در بریتانیا به وجود آمد و ۱۴۰ سال بعد از آن تمام کشورهای اروپایی دارای پارلمان ‌شدند. در اواخر قرن چهاردهم  تقریبا کشوری در اروپا وجود نداشت که فاقد پارلمان باشد، یعنی این که بیش از ۶۰۰ سال پیش.


این ها ۵۰۰ سال قبل از این که به انقلاب فرانسه برسند، زندگی پارلمانی را در شهرهایشان تجربه ‌کردند. البته شما به درستی می توانید ایراد بگیرید که آن پارلمان که در ۱۲۱۳ در بریتانیا شکل گرفت و بعد از آن در اروپا تحقق پیدا کرد، پارلمان امروزی نیست. با وجود این قدرت از دست پادشاه انگلیس خارج می‌شود و میان رجال مالی، دینی و سیاسی تقسیم می‌شود که این شروع بسیار خوبی بود برای شکست قدرت. این شکست قدرت در برابر تمرکز قدرت که همواره در طول تاریخ ما به چشم ما می‌آید خیلی معنی دار است. شما در تاریخ ایران باستان و در بعد از ورود مسلمانان به ایران تا انقلاب مشروطه شکست قدرت، با وجود شهرهای بزرگ که داشته ایم، جایی در زندگی سیاسی اجتماعی ما نداشته است.  



*در صورتی که اینجا قدرت یکپارچه در دست حاکم بوده است.


بله، این یعنی قدرت غالب، که حاکم شهر، کلانتر و بقیه مقامات شهری را نصب می کرد. محل استقرار حاکم در هر شهری، در وسط شهر بود. در صورتی که در شهرهای غربی در وسط شهر، جای شهردار بود. حتی در یونان باستان هم در مرکز شهر یک میدان به نام آگورا  (الهه جماعت) بود که در آن میدان، مردم می نشستند و نمایندگان مجالس را انتخاب می کردند. در صورتیکه در اینجا در مرکز شهر حاکم و ارگ بوده است. و هم او بوده است که همه مناصب شهری را نصب می کرده است. در صورتیکه در آنجا یعنی آتن در آگورا، مردم نمایندگان مجالس و آن ها به نوبه خود مقامات شهری را انتخاب می کردند. در دوره رومی هم ما چند تا از این مجالس را داریم که قدرت استیضاح هم داشتند. یک نهادی به نام سنسور وجود داشت که مسئولین آن اجازه داشتند درباره تمام مناصب مدنی در آن روزگار، اعم از سیاسی و غیره را کنکاش بکنند و نیز قادر بودند فرمان یا دستور حتی امپراتور را وتو کنند. اینها نهادهای بسیار قدرتمندی در کنار سنا و امپراتوری روم بودند که از تمرکز قدرت آن چنان که در ساختارهای سیاسی ایران امری معمول بود، جلوگیری کرده و موجب شکست نسبی قدرت می شدند. خانه های این افراد مکان های امن بود. توجه کنید موضوع شکست قدرت در غرب از چه سابقه طولانی برخوردار است، در حالیکه شما در تاریخ ایران هرگز نهادهای موازی با قدرت سیاسی نداشتید. به فرض مثال هیچ نهادی نبوده است که بتواند قدرت سلطان مسعود یا محمود غزنوی یا ملک شاه سلجوقی را بایکوت و وتو بکند. این وتو از ساختار مدنی روم می‌آید.


مادامی که پادشاه ایرانی در راس قدرت بود، قدرت آن مطلق بود، هیچ کسی در مقابل آن نمی توانست عرض اندام کند. سازمان قدرت در پایتخت بود و به همین ترتیب در ایالات و شهرها، اما در ابعادی، کوچکتر شکل می گرفت. با وجود این، ساز و کار و شیوه اعمال قدرت کاملا مشابه یکدیگر بود.  و هر گاه قدرت حاکم ضعیف می شد، قدرتی نو ظهور و جایگزین باز به همان شیوه گذشته اعمال قدرت می نمود.  حال آن که در شهرهای غربی سازمان مدیریت شهر با توجه به یک حدی از شکست قدرت شکل می گرفت. به بیان دیگر؛ به میزانی که قدرت می شکست، به همان میزان مشارکت ساکنین شهر در تصمیم سازی بیشتر می شد. این یک روند رو به جلو و تکاملی در تاریخ غرب مشاهده می شود، واقعیتی که در تاریخ ما دیده نمی شود، مگر اینکه روند شکست قدرت در تاریخ ایران با انقلاب مشروطیت آغاز گردیده است.


ریشه های این روند به زمان عباس میرزا و با طرح پرسش وی از سفیر فرانسه بر می گردد؛ چرا هر کاری که شما انجام می دهید درست از آب در می آید و هر کاری که ما انجام می دهیم بد از آب در می‌آید؟ پس از آن با اعزام دانشجویان به ممالک فرنگ و تاسیس روزنامه و دید و بازدید متقابل سیاحان و جهانگردان، تماس با مفاهیم مدنی جدید، پرسش های جدید مطرح می‌شود. تازه در دوره مشروطه می خواهیم شروع بکنیم با تاسیس پارلمان، که ناشی از مشارکت جمعی است، یک منبع جدید قدرت به موازات قدرت پادشاه، محمدعلی شاه، به وجود بیاوریم. و او نمی پذیرد. وقتی مجلس اول برای پادشاه و دربار او حقوق تعیین می‌کند، این امر برای وی غیرقابل تصور است که آدم های از جنس عوام که حالا عنوان نمایندگی پیدا کرده اند بتوانند برای اعلیحضرت مقرری ماهانه و یا سالیانه تعیین کنند. پس می بینید که ما زندگی شهری داشتیم، نیشابور، ری و … شهرهای بزرگی بودند. اما ساز و کار اداره این شهرها بر پایه تمرکز قدرت و نه مشارکت مردم بود.


البته اشاره به یکی دیگر از شاخصه های تاریخی جامعه ما در این جا ضرورت دارد و آن این است که در قاعده جامعه بخصوص در سطح برخی از صنوف یک سری همکاری ها دیده می شد که بعضی وقت ها، اعتراضات سیاسی و اجتماعی مانند جنبش سربداران و یا جریان های عیاری از دل این گونه همکاری ها و چسبندگی ها موقتی که به صورت نابهنگام در قاعده جامعه تولید می شد، بیرون می آمد. شاید این چسبندگی ها در پایین جامعه یکی از عوامل بقای کشور ما باشد. جالب است که این پیوستگی در قاعده جامعه زمانی به وجود می آمد که ضرورت مقابله با دستگاه دولت پیش می آمد. اما این امر با زندگی مدنی فرق دارد که شما در تصمیم سازی سیاسی و اداره جامعه با دولت همکاری می کنید و نه در مقابل دولت. شکاف بین دولت و جامعه در کشور ما دارای ریشه های عمیق تاریخی است.


*در واقع این ترس موجود در جامعه یکی از گره های تاریخی ما است؟


مسئله من این بود که جایگاه انقلاب مشروطه در تاریخ معاصر کجاست؟ برگردیم به این بحث که انقلاب مشروطه یک شروع بود، مردم ما از طریق آزمون و خطا شروع کردند تا این مفاهیم مدنی را به اجرا درآورند. اما باید بدانیم که آگاهی داشتن نسبت به مفاهیم جدید، الزاما ضمانت اجرا را با خودش نمی آورد. غرب صدها سال آن مفاهیم را تجربه کرد تا امروز موفق به نهادین ساختن آن ها شد. در این کشورها یک بچه دبستانی هم آشغالش را در خیابان نمی اندازد، آن را در دستش نگه می دارد تا برسد به جایی که بتواند آن را در سطح زباله بیاندازد. در صورتیکه بسیاری از افراد جامعه ما در همین امروز هم که سوار پیشرفته ترین خودروهای مدرن هستیم، آشغالمان را داخل خیابان می ریزیم. هنوز نسبت به محل زندگی عام به حد کافی اهتمام و توجه نداریم و آن را به سادگی کثیف و آلوده می کنیم، در صورتی که، هر جا که ملک خصوصی مان است برایمان ارزش بیشتری دارد. البته مردمان مغرب زمین برای نهادین کردن این مفاهیم و رفتارهای اجتماعی متناسب با آن ها، قرن ها زحمت کشیدند. ما هم با انقلاب مشروطه شروع کردیم و از آن هنگام تا به امروز زمان زیادی نمی گذرد.


ادامه دارد….


————————-


مصاحبه از خداداد خادم

مطالب مرتبط :
  1. اوقات شرعی شهرهای آلمان و فرانسه یکسان شد/ گزارشی از سفر علمی مجری طرح پژوهشی اوقات شرعی به آلمان و فرانسه
  2. سخنی درباره کودتای ۲۸ مرداد/ آمریکا بازیگر اول کودتا
  3. راهپیمایی مسلمانان اسپانیا برای حمایت از مردم غزه
  4. اهدای جایزه جهانی علوم انسانی اسلامی به سید عباس موسویان برگزار می شود
  5. شیوه های نفوذ فراماسونری در ایران/ نگاهی به نقش میرزا ملکم خان در گسترش فراماسونری

پارک علم و فناوری قم

zohur