۲۱ مهر ۱۳۹۳ موضوع: اخبار حوزه دین و اندیشه


توسعه مفهومی است که مولود گفتمان های نظری حاصل از مدرنیته است و از زمان دکارت و در طول عصر روشنگری همواره بر این نکته تاکید می شد که عقل بشری سرچشمه هرگونه توسعه و پیشرفتی است. به راستی توسعه چیست؟ بر چه مبنایی برخی «توسعه یافته» و برخی «توسعه نیافته» یا «در حال توسعه» نامگذاری شده اند؟ آیا این واژه ها خود بر ساخته ی گفتمان مسلط یعنی مدرنیته نیست؟ چرا باید توسعه را صرفاً به معنی رشد و پیشرفت در عرصه هایی که غرب تعریف می کند معنی کرد؟ چرا غربی ها به اصطلاح «توسعه یافته» و دیگران به عنوان «توسعه نیافته» نام گذاری می شوند. رویکرد پساتوسعه با نگاهی به این سئوالات، نقدی جدّی به مبانی توسعه وارد می سازد. نگارندگان در این مقاله با تکیه بر این رویکرد و مبتنی بر روش تحلیلی و توصیفی کوشیده اند ضمن ترسیم پشت پرده ی جریان مدرنیته و مفهوم توسعه، حقایقی را فراروی مخاطب ارائه نمایند.


مقدمه


مفهوم پیشرفت یا آنچه که در دورهی مدرن با واژهی توسعه مترادف شد، برآمده از گفتمانهای نظری مدرنیته، از زمان دکارت و در تمام طول عصر روشنگری تا مکتب اثباتگرایی بود که در آن عقل بشری را به عنوان سرچشمهی پیشرفت تلقی میکردند. خرد و عقلانیت برآمده از این دوران، به وجود آورندهی علم و فناوری یا به عبارت دیگر منابع پیشرفت مادی بود. عصر روشنگری با این پنداشت که انسانها بینهایت کمالپذیر هستند و مردم میتوانند تنها در پرتو خرد هدایت شوند، دریافت که خرد در تمام اعصار و برای تمام ملتها و فرهنگها یکسان است و با کمی تلاش و برنامهریزی میتوان به آن دست یافت. زین پس و با توجه به نقشهی جهان ِعصر روشنگری فضای جهانی اینچنین ترسیم میشود: تقسیم شده بین یک مرکز خرد و معرفت در اروپای غربی و یک پیرامون جهل و بربریتِ متضمن ِخردی بالقوه. 


توسعه که تا پیش از دورهی مدرن امری درونی تلقی میشد، پس از این دوره به همراه تسلط قدرت عقل و مخصوصاً عقل ابزاری، به امری بیرونی و خارج از دنیای درون انسان تبدیل میشود که تحقق آن فقط در بیرون و با پیشرفت فناورانه امکانپذیر است. این ایدهی بنیانی برای طرح و ارائهی نظریات توسعه در فضای پس از جنگ جهانی دوم و با هدف ایجاد توسعه و زندگی بهتر و پیشرفتهتر در جهان غیرغربی دنبال میشود. اما با ورود به عصر پسامدرن و با دگردیسیای که در مبانی معرفتشناسی پستمدرن اتفاق افتاد، با نظریات انتقادی دربارهی توسعه مواجه میشویم. میتوان به گروهی از روشنفکران منتقد اشاره کرد که رویکردهای جدیدی را به منظور فهم مبانی معرفتشناختی گفتمان «توسعه» آغاز کردهاند. از آن جمله میتوان به مجید رهنما، ساچز، اسکوبار، سعید و… اشاره کرد که در انتقادات خود، گفتمان توسعه را به اروپامداری متهم میکنند. نظریات ایشان با توجه به بررسیهای مربوط به جوامع غیرغربی طرح میشود و نقطهی تمرکز چنین رویکردهایی بر مقولاتی چون فرهنگ و ذهنیت میباشد و این در حالی است که در نظریات توسعهی برآمده از عقلانیت ابزاری بر مفاهیم و مقولات عینی و مادی چون اقتصاد، سرمایه، ساختارهای سیاسی، فناوری و به طور کلی مدرنیزاسیون توجه میشود. این موضوع، یعنی تقابلهای عین و ذهن، اقتصاد و فرهنگ، عوامل بیرونی و عوامل درونی، قطعیت شناخت و نسبیت آن، از تفاوتهای بنیادین دو دورهی مدرنیته و پسامدرنیته است که در باب مفهوم توسعه نیز منجر به ارائهی نظریات متفاوتی میشود.


توسعه در پسامدرن


به تأسی از معرفتشناسی پستمدرن، فرآیندهای فکری به وازدگی «واقعیتی» منتهی میشود که تا قبل از این «چیزی» کامل و یکپارچه تلقی میشد و توانایی شناسایی کلیگرایانه و تمامیتگرای آن بدیهی تصور میشد. اکنون دیگر «واقعیت» همواره با ابهام، چندپارگی، ناسازگاری، تضاد، تمایز و تفاوت درآمیخته است. این موضوع در مورد واقعی بودن مفهوم «توسعه» و «پیشرفت» نیز صادق است. معرفتشناسی پستمدرن نیز با تکیه بر رویههای گفتمانی و تحت تأثیر نظریات فوکو سعی در بازخوانی و بازنویسی همین «واقعیت»ها دارد. بر همین اساس، «گفتمان» است که به واقعیت معنا میدهد و آن را برمیسازد و قالبی از رویههای اجتماعی تلقی میشود که نحوهی شناخت ما از خودمان و رفتارمان را تعیین میکند. از نظر پسامدرنها، بازنمود گفتمانی واقعیت، با روابط قدرت پیوندی ناگسستنی دارد. گفتمان، هرگز بیطرف نیست و همواره با قدرت و اقتدار در آمیخته است. با تحلیل گفتمانی نحوهی شکلگیری قدرت یا رژیمهای سرکوبگرانه، اندیشههای انتقادی شکل میگیرند. دریدا همچنین بدینگونه به نقد گفتارمحوری گفتمان یا فراروایت نوگرایی پرداخت. «گفتارمحوری» مدرنیته (آن چنان که دریدا به آن میپردازد) به گفتمان خاصی تفوق میبخشید و «تاریخهای» دیگر را حذف میکرد. آن چنان که میتواند به شکلگیری «فراروایت» مدرنیته بیانجامد که بر وجود بنیادی نهایی برای دانش تکیه میکند؛ البته پسامدرن به خطرات چنین باوری اشاره دارد. این باور به وجود اساس و بنیادی واحد، با رژیمهای قدرت بسته و سرکوبگر همراه است، رژیمهایی که تاب تحمل «تمایز و تفاوت» و «دیگری» را ندارند. دریدا با روش انتقادی واسازی نشان میدهد که هر نظام اجتماعی به برخی از ساختارهای معنایی مشروعیت میبخشد و برخی دیگر را به وسیلهی رویههای حذف به حاشیه میراند. از این دیدگاه، مفهوم «توسعه» بر اساس رویههای معناییای استوار است که «دیگران» یا «توسعهنیافته» را به گونهای متمایز از سایرین یا «توسعهیافته» برساخته میکند.


ریچارد اشلی (۱۹۸۹) با اشاره به مفهوم «گفتارمحوری» دریدا میگوید: «گفتارمحوری با تکیه بر تقابلهایی مثل روبنا/ زیربنا، مرکز/ پیرامون، شمال/ جنوب، تداوم/ تغییر، طبیعت/ فرهنگ، فردی/ جمعی، واقعی/ ایدئولوژیک، عمیق/ سطحی، مردانه/ زنانه، داخلی/ بینالمللی، توسعهیافته/ توسعهنیافته و غیره به یکی از دو قطب این تقابلها برتری میبخشد و قطب دیگر را زاید و بیاهمیت میسازد»۱. بدینسان، گفتارمحوری به وجود نوعی اصل و مرکز قائل است که حضور حقیقت و معنا را تضمین میکند. دریدا معتقد است اندیشهی فلسفی- علمی همواره زندانی عناصری دو قطبی بوده است که خود آفریده و بعد پنداشته است که واقعیت دارد. اندیشهی متافیزیکی هرگز نتوانسته است خود را از بند این زندان برهاند. بد در برابر نیک، دروغ در برابر حقیقت، تمایز در برابر همانندی، ذهن در برابر ماده، جسم در برابر روح، مرگ در برابر زندگی، زن در برابر مرد، طبیعت در برابر فرهنگ و غیره. این دو قطب هرگز برای خود به گونهای مستقل و قائم به ذات وجود نداشتهاند۲. با این وجود در اندیشهی مدرنیته، «دیگری» مطلق نیست، بلکه آنچه به عنوان دیگری خوانده میشود، در یک نظام سلسله مراتبی در مرتبهی پایین مستقر میشود و در دوری دیالکتیکی فرو میافتد. در این نظام سلسله مراتبی، «خود» آمریت دارد و به نامگذاری، تعریف و نمایش «دیگری» میپردازد و لذا بهعنوان نتیجهی نظریات توسعه از منطق دوانگارانهی خود و دیگری به «مقایسهپذیری» تمدنهای غیرغربی با پروسهی توسعه در اروپا میپردازد.


تقابلهای دوتایی


چنین تلقی میشود که مدرنیته با نگرشی گفتارمحورانه دچار نوعی تکگویی و روایتگری شده است؛ نوعی ساختار روایی که بر همین اساس به تحلیل و تعریف «توسعه» میپردازد. این گفتمان مبتنی بر تمایزهای دوگانهی «ما» و «دیگری» است؛ مبتنی بر نظریات مدرنیزاسیونی که بر دوگانههای بربر/ متمدن و مدرن/ سنتی استوار است تا بتواند برای متمایز کردن ملتهای لیبرال و مدرن که به لحاظ اقتصادی «توسعهیافتهاند» از ملتهای «نابالیده» و «توسعهنیافته» عامل تفکیکی پدید آید. چنین گفتمان توسعهای، با نام «غرب» و «غربی شدن» عجین شده است و مسیر آن از راه متجانس شدن با غرب مدرن (از حیث اقتصادی، سیاسی و فرهنگی) میگذرد. اگر بدین منظور به این مقوله بپردازیم درمییابیم که از این جهت «غرب» برساختهای تاریخی است و نه جغرافیایی. منظور از «غربی» آن نوع جوامعیای است که با مشخصات توسعهیافته، صنعتی، شهری، سرمایهدار، سکولار و مدرن از سایرین متمایز میشوند. چنین جوامعی حاصل مجموعهی مشخصی از فرایندهای تاریخی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بودند که تقریباً طی قرن شانزدهم، پس از قرون وسطی و شکست فئودالیسم سر برآوردند. در نتیجه امروزه هر جامعهای در هر کجای نقشهی جغرافیا، که از این ویژگیها برخوردار باشد، میتوان گفت که به غرب تعلق دارد.


ادوارد سعید در «شرقشناسی»، با استفاده از رویکرد گفتمانی فوکو نشان میدهد که چگونه غربیها از اواخر قرن هجدهم به وسیلهی گفتمان «شرقشناسی»، «دیگری» (شرق) را برساخته و سپس با تکیه بر برتری ذاتی «خود» (غرب) بر «دیگری» (شرق)، زمینه را برای سلطه بر شرق فراهم نمودند؛ سلطهای که دیگر شکل یک رسالت رهاییبخش را به خود میگرفت: استعمار، به معنای عمران و آبادانی. او میگوید گفتمان استعماری، امپریالیستی، نژادپرستانه و قوممحورانهی «شرقشناسی» با تقسیم انسانها به «ما» (غربیها) و «آنها» (غیرغربیها) و با تکیه بر تفاوت و تمایز شرق، به شکلگیری هویت خود غرب (به عنوان نقطهی مقابل شرق) کمک کرده است.


از این رهگذر «دیگری» هر چیزی تعریف میشود که غرب نیست. به تعبیر استوارت هال «تصویر آینهای آن» است۳  و بقیه به منزلهی دیگریای که مطلقاً و اساساً «متفاوت» هستند بازنموده میشوند. تحت تأثیر گفتمان مدرنیته فقط یک راه به سوی تمدن و توسعه وجود داشت که تمام جوامع دیر یا زود، پایینتر یا بالاتر، از مسیر آن باید عبور میکردند. علوم و دانش اجتماعی برآمده از مدرنیته و عصر روشنگری نیز به مطالعهی نیروهایی تمرکز داشت که میتوانست تمام جوامع را، طی مراحلی، در راستای این مسیر واحد توسعه به پیش براند که در این میان، برخی جوامع، به طرز رقتباری در پایینترین مرحلهشان رها شدند، در حالی که سایرین به سوی اوج توسعهی متمدنانه- که غرب بازنمود آن است- پیشرفت کردند.


هژمونی توسعه


محققانی که به بررسی موضوع توسعه در زمان کنونی مشغولند، بررسی مفهوم توسعه را بدون در نظر گرفتن نحوهی تولد مفهوم «جهان سوم» فاقد اهمیت میدانند؛ چرا که از نظر ایشان چگونگی شکلگیری مفهوم جهان سوم با توجه به عملکردها و مباحث مربوط به توسعه، با تاریخ شکلگیری مدرنیتهی غربی در ارتباط است، تا جایی که چنین «به نظر میرسد توسعه آخرین و گستردهترین فصل توطئهآمیز آن باشد»۴. به طور واضح توسعه ی وابسته به اقتصاد غرب و به طور کلی وابسته به نظامهای تولید، توانمندی و معنامندی غربی تصور میشود. در واقع توسعه متأثر از یک فضای ویژهی خاصی دانسته میشود که در صدد جستجو و ارتباط دادن مواردی چون عقلانیت، اقتصاد، سیستم نمایندگی، جامعه و مدرنیته است. درک مدرنیته از پایان قرن هجدهم آغاز میشود. زمانی که بشر به معرفت به خویشتن دست پیدا میکند و خود را هدف شناخت قرار میدهد تا جایی که مرکزیت پرسش از خویشتن واقع میشود و عقلانیت مشخصهی علوم میگردد. از نظر سیاسی نیز به قول موفه۵ «ارزشهای دموکراسی مشخصهی اصلی مدرنیته واقع میشود»۶. البته عقلانیت و دموکراسیای که از طریق جامعیت بخشیدن به تجربهی اروپایی گسترش پیدا کرد، با یکسری انتقادات انسانشناختی مواجه شده است. مطالعات انتقادی توسعه نیز از طریق به نقد کشیدن عقلانیت و انسانشناسی مدرنیته صورت میگیرد و از این طریق سعی در نشان دادن رموز و اسرار نهفته در نحوهی پایهریزی و عملکردهای «عقلانیت» دارد.


از منظر انتقادی، توسعه نوعی نظام و سامان تلقی میشود که از طریق اشکال قدرت و مداخله، به ترسیم و شناسایی جهان سوم منتهی شده است. از طرف دیگر شکلگیری گفتمان توسعه همزمان با شکلگیری مفهوم جهان سوم است. پس توسعه بدون در نظر گرفتن مفهوم جهان سوم قابل بررسی نیست. از منظر این گفتمان به نظر میرسد که نوع اشخاص، نوع حکومتداری و نوع اجتماعات غیرتوسعه یافته باشند (یا مادون شرایطی قرار گرفتهاند که آنها تمایل دارند خودشان را به آن برسانند) و بر اساس آن رفتار میکنند. میتوان به نقل قولی از ایوان ایلیچ۷ استناد کرد که: «به نظر میرسد بیست سال کافی بود برای دو میلیارد انسان تا خودشان را توسعهنیافته تلقی کنند»۸ البته مسئلهی اصلی این باید باشد که چطوری «آنها» خودشان را اینچنین تعریف میکنند؟ پاسخ این سؤال را باید در نیت و مقصود گفتمان مسلط توسعه جست.


لازم است که گفته شود مردم آسیا، آفریقا و امریکای لاتین همیشه خود را متمایل به توسعه نمیدانستند بلکه داستان توسعه کمی بعد از جنگ جهانی دوم شکل گرفت. آن زمان که لوازم و ابزار آگاهی تولید میشد و نفوذ و انتشار پیدا میکرد (نظیر بانک جهانی، ملیتگرایی، آژانسهای توسعهی دوجانبه، طراحی ادارات در جهان سوم) و درزمانی که درستی و صدق اقتصاد سیاسی جدید – متفاوت از زمان قبل از جنگ – فراگیر میشد، رویکرد به توسعه نیز در حال انتشار و نفوذ بود. البته توسعه به مثابه یک گفتمان نیازمند فهم این مطلب بود که چرا بسیاری از کشورها با این موضوع درگیر شدند که «خود را توسعه نیافته ببینند»، همچنین چگونه «به توسعه رسیدن» برای آنها یک مسئله شد و بالاخره اینکه از چه طریقی هزاران استراتژی و برنامه ساخته شد و گسترش یافت.


اما اخیراً به نظر میرسد که نمیتوان راه مطمئنی از طریق تصورات توسعه پیدا کرد. به هر کدام از اینها که نظر افکنده شود یک چیز فهمیده میشود و آن حقیقت تکراری توسعه است: حکومتها طرحهای بلندپروازانهی توسعه را طراحی میکنند، نهادها برنامههای توسعه را در شهرها و حومهی شهرها پیاده میکنند، کارشناسان به مطالعهی مشکلات توسعه میپردازند و تلاشهای خارجی همگی حول این محور انجام میگیرند: همکاریهای چندملیتی میان کشورها به نام توسعه. به طور مختصر و از نگاه اسکوبار میتوان گفت که «مسلماً توسعه شکل گرفت و حقیقتاً استقرار یافت درحالیکه اهمیتی نداشت که چگونه ابزار تیزی که ما برای شکافتن از آن استفاده میکنیم در میانه ی راه میشکند و ما همچنان به نظر میرسد که به طور شرمسارانهای خودمان را لایق آن میدانیم که دستهایمان را آماده دریافت آن کنیم».۹


انتقادات توسعه


انتقادات توسعه به مثابه یک گفتمان در سالهای أخیر آغاز شده است. هدف همهی این انتقادات شناخت و بررسی چگونگی پیریزی مفهوم جهان سوم و عواملی است که باعث تاسیس و ارائهی آن گردید. بسیاری از انتقادات توسعه، تغییر در رژیمهای توسعه را مد نظر دارند به شکلی که به دنبال راههایی ورای این صورتها، تئوریهای تجدید نظر شده و حتی تجدید نگرش در مورد گسترش عقلانیت جدید (به طور مثال سوسیالیست، ضدامپریالیسم، بومشناسی و یا اسلامی- ایرانی) هستند. تجدید نظرهایی از این قبیل اگر چه نمیتواند یک وضعیت رادیکال را در روابط گفتمانی ایجاد کند، اما نشان میدهد که چگونه تحت تأثیر مشکلات به وجود آمده میتوان حوزهی متفاوتی را ترسیم کرد. تفکر انتقادی به عنوان تفکری بدیل برای الگوهای توسعه ممکن است که به ما در فهم قواعد و ویژگیهای نافذ توسعه که به مثابه یک پارادایم «خودتعریفکننده» ارائه شده است، کمک کند؛ اما آیا این تفکر انتقادی میتواند موجب تغییر و دگرگونی یا تخریب پارادایم توسعه شود؟


اولین چیزی که باید مورد پرسش قرار گیرد فضایی است که تصویر آن ارائه میشود. از نظر تعدادی از افراد چون فوکو و بنجامین، ما نمیتوانیم همهی اتفاقاتی را که در زندگی حادث میشود به طور همهجانبه بفهمیم و توضیح دهیم؛ چرا که همهی سخنها و افکار ما تحت تأثیر قواعد بازیای است که پایه و اساسی برای توضیح آنها و تاریخ شان فراهم میکند. از این منظر فقط امکان دارد ما از بخشهایی از این فضا آگاهی یابیم. اما تفکر انتقادی از توسعه میتواند چگونگی مسلط شدن چنین فضایی را به ما بنمایاند. تفکر انتقادی میتواند آگاهیهای اجتماعی – و به طور خاص جنبشهای اجتماعی – را متوجه نفوذ و قدرت توسعه کند که اکنون به نظر میرسد پایان یافته است. درحالیکه همچنان گفتمان توسعه علاقهمند است که بگوید این قدرت به کار خود یعنی تسخیر جوامع و اذهان ادامه میدهد.


ایستوا۱۰ از میان عبارات زیر درصدد است که روشهای جدید آگاهیبخشی را بشناساند که میتوانند از میان توسعه برخیزد و رادیکالیسم را به حرکت وادارند:


«اکنون «ما» آمادهایم که موارد بسیار خوبی را علیه توسعه ارائه دهیم. در حقیقت بر اساس تجاربمان، «ما» میتوانیم مستندات و نوشتهجات گستردهای از سازمانها و سایر نهادهای بینالمللی فراهم کنیم که در سراسر جهان انتشار یافتهاند. اینها اگر چه ما را به سوی نتایج منسجمی هدایت نمیکنند اما حاکی از حقایقی مستند و مورد آزمون قرارگرفته شدهاند. … همهی استراتژیها و مشیهای توسعه باید امتحان شوند، دوباره و دوباره، و در شرایط متعدد گوناگون. اما پس از ناامید شدن از نتایج حاصله، در آن زمان است که ما در مورد باستانشناسی اسطورهی توسعه صحبت میکنیم. ما فقط قصد داریم که بینش متفاوتی را در مورد اعمال شناخته شده تجربههای مشترک ارائه دهیم. ما اکنون به جای اینکه از نظرات کارشناسیها استفاده کنیم حس بویایی و بیناییمان را بهکار میگیریم»۱۱.


 محققان جهان سوم تقریباً بالاتفاق موافق چنین موضوعاتی هستند که مورد استقبال جهان سوم قرار گرفته است؛ آنها تقریباً به جای جستجوی گزینههای توسعه، از «بدیلهایی برای توسعه»۱۲ صحبت میکنند. برای بسیاری از محققان جهان سوم الحاق به توسعه از یک طرف و حاشیهای شدن زندگی مردمان شان از طرف دیگر بسیار بدیهی مینماید؛ لذا در جستجوی بدیلهایی هستند که میتوانند عمیقتر مسائل ایشان را مد نظر قرار دهد. آنها این موضوع را درک میکنند که فرمولبندی تازه به مثابهی امکان تاریخی، آمادهی بسترسازی جنبشها و تجربههای بومیگرایانه است. این مبانی، به زعم اسکوبار، در آینده میتواند در مواردی از این قبیل تسهیم شود: پذیرش یا احترام به انتشار شناخت و معرفت ملی، علائقی با مشخصهی خودمختاری محلی در فرهنگ و معرفت، جنبشهای تودهای کثرتگرای۱۳ محلی۱۴.


در اینجا و با توجه به حوزهی شناختشناسی پسامدرن میتوان به بررسی فضایی پرداخت که در آن گفتمان مدرنیته فروریخته و به پیروی از مقالهی اصلی اسکوبار «پساتوسعهگرایی» نامیده میشود. درحالیکه در پساتوسعهگرایی نیز مباحث انتقادیای شبیه آنچه که توسعهی جایگزینی پی گرفته را میبینیم، اما جایگاه پساتوسعهگرایی واقعاً خارج از گفتمان توسعه است، حتی در اشکال تجدید نظر شده یا بدیلی توسعه. در نظریهی پساتوسعهگرایی بحث میشود که توسعه ذووجهی است و بهوسیلهی یک گفتمان ناموزون ترسیم شده ۱۵ و در حالی در مورد جهان سوم به قضاوت مینشیند که قادر به تشخیص و شنیدن مناظر و صداهای بومی نیست. تحلیل گفتمان توسعه این موضوع را آشکار میکند که چگونه جهان سوم به عنوان عقبمانده، درمانده، مشکلدار، نیازمند و فقیر ارائه شده است. این امر به دنبال خود این «تصور» را نیز به همراه میآورد که اگر مردم فقیر و نیازمند هستند پس به دنبالش نیازمند دخالت نیز هستند. این مطالب مقدمهی شکلگیری قدرت عمل توسعه است.


از منظر پساتوسعهگرایی «…توسعه منسوخ شده است»۱۶نظریات و عملکردهای توسعه پذیرفته نمیشود، چون آن عبارت است از: «آیین جدید غربی شدن»،۱۷ زیرا که آن تحمیل علم به مثابه قدرت است۱۸. موجب شکلگیری «دولتهای آزمایشگاهی» میشود، زیرا آن کار نمیکند ۱۹، چرا که آن غربی و هژمونیک شدن فرهنگ معنی میدهد۲۰ و از آن جهت که تخریب زیست محیطی را به همراه دارد. آنچنان که اسکوبار معتقد است، «توسعه یک نوع خواب عجیبالخلقه» است۲۱، «یک نمونهی خارجی سوءاستفاده کردن».


پساتوسعهگرایی یک وضعیت انکار همهجانبهی توسعه است که در دههی ۱۹۸۰ در حاشیهی مجلهی «توسعه: بذرهایی برای تغییر» و از میان روشنفکران زیر متبلور شده است: امریکای لاتین (ایستوا، اسکوبار)، هند (رهنما۲۲، آلوارس۲۳، شیوا۲۴، ناندی، ویشواناتا۲۵)، فرانسه (لاتوچ۲۶، واچُن۲۷)، سوئیس (ریست)، آلمان (ساچز)، انگلیس (سیبروک۲۸).


به نظر میرسد که نظریات انتقادی توسعه در جاهایی بتواند با توسعه جایگزینی مشترک باشد چرا که اساس بحث آنها «پیوند با جنبشهای محلی» است. آنچه که باید این نوع جنبشها در آن سهیم شوند «بهرهمندی در فرهنگ و معرفت بومی» است. از نظر ایشان مشکل اصلی توسعه، پیریختن و بناسازی جهان بر اساس الگوی صنعتی شدن است؛ در حالی که به نظر آنان آنچه که نیازمندش هستیم «گفتمانهای هرچه بیشتر بومی» است؛ لذا اسکوبار به این نکته توجه میکند که این گفتمانها «نیازمند گسترش و مفصلبندی با منازعات ضدامپریالیستی، ضدسرمایهداری، ضدتولیدی۲۹، ضدبازاری۳۰ » است .


 سخن پایانی


پساتوسعهگرایی تسلط رژیم توسعه را به هیچ وجه نمیپذیرد؛ نه اینکه حکم به تعویض توسعه با یک پارادایم دیگر بدهد، بلکه بنیان هرگونه «تصور» و «نظریات» توسعه را فرو میریزد. با کامل شدن شالودهشکنی توسعه، پساتوسعهگرایی به طور صحیح دارای جایگاهی قوی است، ولی قادر به پیش بردن و جلو راندن نیست؛ چرا که اصولاً منکر هر گونه پذیرش توسعه و برنامهریزی برای پیشرفت است. تأثیرات پساتوسعهگرایی منتهی به یک مسیر پرمخاطره شده است، از این رو که هر گونه تلاش برای تجدید بنا، صحت و درستی شالودهشکنی را به خطر میاندازد و دوباره باعث به وجود آمدن داستان و روایتی جدید میشود.


هرچند که پساتوسعه هرگونه ادعای رهبری دربارهی ارائهی یک بدیل برای توسعه را رد میکند ولی «پساتوسعه» به عنوان جدیدترین نظریات انتقادی به مفهوم توسعه، از آن جهت که برآمده از اندیشه و تفکر نظریهپردازان جهان سوم در باب توسعه است و بر فرهنگ و معرفت بومی تأکید میکند قابل تأمل است و ما را به درک درست گفتمانهای توسعه رهنمود و با نحوهی شکلگیری آنها آشنا میکند. در فضایی که به ترسیم انتقادی از مفاهیم توسعه در جامعهی خود میپردازیم، نیازمند آگاهی از دانش انتقادی در جهان سوم نسبت به گفتمان توسعه و ارتباط با آن هستیم تا با تعمق بیشتر و سازندهتری به توسعهی بومی متناسب با فرهنگ و ارزشهای جامعهی خود مبادرت ورزیم.


پینوشت


محمدتقی قزلسفلی استادیار دانشگاه مازندران و  سیده آمنه میرخوشخو دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران


۱- به نقل از بزرگی، ۱۳۷۶، ۲۵۳


۲- احمدی: ۱۳۷۰؛ ۳۸۴-۳۸۳


۳- هال، ۱۳۸۶


۴- اسکوبار، ۱۹۹۲: ۲۲


۵٫ Mouffe


6- موفه، ۱۹۸۸: ۴۵-۳۱


۷٫ Ilich


8- ایلیچ، ۱۹۹۸: ۸۴٫


۹ -اسکوبار،۱۹۹۲: ۲۵


۱۰٫ Esteva


11- ایستوا۱۹۸۷: ۱۳۶


۱۲٫ Alternatives to development


13- اسکوبار: ۱۹۹۲: ۲۷


۱۴٫ Grassroots movement


15- اسکوبار، ۱۹۹۵


۱۶- ساچز، ۱۹۹۲: ۱٫


۱۷- ریست، ۱۹۹۰


۱۸- ناندی، ۱۹۸۸


۱۹- کوتاری، ۱۹۸۸


۲۰- کونستانتینو، ۱۹۸۵


۲۱- اسکوبار، ۱۹۹۲: ۴۱۹


۲۲٫ Rahnama


23. Alvares


24. Shiva


25. Vishvanatha


26. Latouche


27. Vachon


28. Seabrook


29. Anti- productivist


30. Anti- market


منابع:


۱٫ بزرگی، وحید. (۱۳۷۶). دیدگاههای جدید در روابط بینالملل، تهران: نشر نی.


۲٫ بست، استیفن و داگلاس کلنر. (۲۰۰۰). «لیوتار و بازی پسامدرن»، فرزان سجودی، زیباشناخت، نمایه.


۳٫ سعید، ادوارد. (۱۳۶۱). شرق شناسی: شرقی که آفریده ی غرب است، تهران: عطائی.


۴٫ میرسپاسی، علی. (۱۳۸۴). تأملی در مدرنیتهی ایرانی، جلال توکلیان، تهران: طرح نو.


۵٫ هال، استوارت. غرب و بقیه، محمود متحد، تهران: آگه، ۱۳۸۶٫


*منبع: فصلنامه علوم انسانی اسلامی صدرا، شماره ۱۰٫

مطالب مرتبط :
  1. منازعه حقیقت‌گرایان و نسبیت‌گرایان در مطالعات اجتماعی علم و فناوری متجلی شده است
  2. توسعه یافتگی در ادبیات متعارف به معنای غربی شدن است
  3. هویت و منزلت مبانی در علوم انسانیِ غربی/ توضیحی بر دیدگاه رحیم‌پورازغدی در کتاب «علوم اجتماعی و رودربایستی با عقلانیت»
  4. بررسی خاستگاه و مبانی فکری طالبان/شماره جدید فصلنامه تاریخ فلسفه منتشر شد
  5. توسعه عرصه های مختلف جامعه بدون توسعه فرهنگ نمی‌تواند پایدار باشد

پارک علم و فناوری قم

zohur