۵ مهر ۱۳۹۳ موضوع: اخبار حوزه دین و اندیشه


جاودانگى و ابدیت فقط در انحصار کلام معصوم است‏ و آن کلامى است که صدور آن در ظرف ابد است نه در ظرف معین و تاریخ خاص و مکان مخصوص لذا همیشه باید خود را مخاطب کلام این ذوات مقدسه قرار داد و علماء بزرگوار از فقره فقره کلمات معصومان(علیهم السلام) نتیجه گیری در امور دینی و دنیوی نموده اند. مرحوم علامه آیه الله حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی(ره) با ذکر حکایتی از امام محمد تقی بحثی فقهی – اجتماعی را نتیجه می گیرد که در روز شهادت حضرتش تقدیم می گردد.


ایشان در جلد سوم کتاب امام شناسی می نویسد: در «بحارالانوار» از کتاب «عیون‌المعجزات» نقل شده است که چون حضرت رضا(علیه السلام) به درود حیات گفتند سن فرزندشان حضرت امام محمد تقى(علیه السلام) هفت سال بود و راجع به امامت آن حضرت در بین مردم بغداد و سایر شهرها اختلاف شد. در این حال ریان بن الصلت و صفوان بن یحیى و محمد بن حکیم و عبدالرحمن بن حجاج و یونس بن عبدالرحمن و افراد بسیارى از بزرگان شیعه و موثقین از آنها، همگى در خانه عبدالرحمن بن حجاج که در محله برکه ذَلُول بود گرد آمده، گریه مى ‏کردند و بر این مصیبت عظما‏ که شهادت امام بود ماتم سرائى نموده مى‏ گریستند. در آن هنگام یونس بن عبدالرحمن به آنها گفت: گریه را کنار گذارید بیائید فکرى کنیم و در مسائل دینیه تا زمانى که ابوجعفر (امام جواد) بزرگ نشده است به چه کسى رجوع کنیم و چه کسى را مرجع و ملاذ خود قرار دهیم؟!


ناگهان ریان بن صلت برخاست و گلوى او را محکم بفشرد و چندین لطمه و سیلى ‏هاى متواتر به صورت او بنواخت و گفت: تو همان کسى هستى که براى ما به ظاهر مؤمن بودى ولى در باطن خود شک و شرک را پنهان مى ‏داشتى. اگر امر ابوجعفر از طرف خدا باشد، در این صورت اگر فرضاً طفل یک روزه باشد به منزله عالمى بزرگ و شیخى‏ عظیم القدر و ما فوق آن خواهد بود و اما اگر از طرف خدا نباشد در این صورت اگر فرضاً عمر او هزار سال باشد باز به منزله یکى از مردم عادى خواهد بود، این طور باید در حق ابوجعفر تفکر نمود. در پایان کلام رَیان بن صلت تمام آن جمعیت یونس بن عبدالرحمن را سرزنش کردند و بر آن گفتارش ملامت و توبیخ نمودند.


آن زمان موسم حج بود، از علماى بغداد و سایر شهرها و از فقهاى این بلاد هشتاد نفر اجتماع نموده قصد حج بیت الله را نمودند و اول وارد مدینه شده براى آنکه حضرت ابوجعفر را دیدار کنند. در بدو ورود در خانه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) که خانه بزرگ و خالى بود، وارد شدند و همگى روى فرشى گسترده نشستند. در این حال عبدالله بن موسى وارد شد و در صدر مجلس نشست و شخصى ندا در داد که: این است فرزند رسول خدا، هر کس از شما سؤالى دارد بنماید. این جماعت از مسائل مختلفى سؤال کردند و جواب‌هاى عبدالله کافى نبود، جماعت شیعه مهموم و مغموم شدند و در دل فقهاء تشویش و اضطرابى وارد شد و برخاسته مى ‏خواستند مجلس را ترک کنند، و با خود مى ‏گفتند که: اگر ابوجعفر آمده بود تمام مسائل را آن طور که باید جواب مى‏گفت و این جماعت دچار پاسخ‌هاى ناتمام عبدالله نمى‏ شدند.


ناگهان درى از صدر مجلس باز شد و موفق خادم، داخل شد و گفت: این است ابوجعفر که الآن وارد خواهد شد. همگى برخاستند و استقبال کردند و بر آن حضرت سلام کردند، حضرت داخل شد. در تن خود دو پیراهن داشت و عمامه خود را از دو طرف آویزان کرده و نعل عربى در پاى داشت و نشست. مردم همگى ساکت شدند، همان سؤال کننده قبلى برخاست و از مسائل خود که سابقاً پرسیده بود از حضرت سؤال کرد. حضرت جواب کافى و شافى فرمودند، به طورى که همه آنها خوشحال شدند و بر آن حضرت دعا کرده درودها فرستادند و سپس گفتند عموى شما عبدالله به چنین و چنان فتوا داد.


حضرت رو به عموى خود نموده فرمودند: «لا الَهَ الا اللهُ یا عَم عَظیمٌ عِندَ اللهِ انْ تَقِفَ غَداً بَینَ یَدیهِ فَیقولَ لَکَ: لم تُفتى عِبادى بِما لَم تَعلَمْ و فى الامة مَن هُوَ اعلَمُ مِنکَ؛ اى عمو به درستی که بسیار بزرگ است نزد خدا آنکه فرداى قیامت در پیش او بایستى سپس از تو سؤال کند چرا فتوا دادى بندگان مرا به چیزى که نمى ‏دانستى در حالى که در بین امت از تو شخص داناترى بود؟!»


و از عمر بن فرج رخجى روایت شده که در آن مجلس، گفتم به ابى جعفر که: شیعیان تو ادعا مى‏کنند که از تمام آب دجله و وزن آن اطلاع دارى و ما کنار دجله منزل داریم؟! حضرت فرمود: آیا خداوند چنین قدرتى دارد که این علم را به پشه‏اى بیاموزد یا نه؟ عرض کردم: بلى قدرت دارد، حضرت فرمود: «انا اکرَمُ عَلَى اللهِ مِنْ بَعوضَة و مِنْ اکثَرِ خَلقِهِ؛ من نزد خداى تعالى از پشه و از بسیارى از مخلوقاتش گرامى‏ ترم.»



 


علامه طهرانی در مقالی دیگر (ولایت فقیه در حکومت اسلام، ج ‏۲) با استشهاد به این کلام نورانی حضرت جواد الائمه(علیه السلام) چنین نتیجه می‌گیرند: ظاهر این روایت اگرچه نهى است از فتواى به غیر علم، إلا اینکه بعد از تأمل در محتواى آن به دست مى‏آید که: این ظاهر، مراد نیست. بلکه مستفاد از آن، نهى از فتوا است زمانى که در میان امت، أعلم وجود داشته باشد. به جهت اینکه إمام علیه السلام بعد از اینکه نهى و مؤاخذه فرمود از فتواى به غیر علم، مورد نهى خود را تخصیص داد به آنجائى که در امت، أعلم وجود داشته باشد و چون می دانیم که: فرقى در حرمت فتواى به غیر علم نیست بین اینکه در میان امت، أعلم باشد یا نباشد؛ لهذا مستفاد از کلام حضرت، اخْتِصاصُ النهْىِ بِصورَةِ وُجودِ الاعلَم است و مُفتِى، عند وجود الاعلم ممنوع از فتوى مى باشد، مطلقا؛ چه فتواى وى بدون علم باشد و چه با علم. و آن فتوائى که در قبال فتواى أعلم واقع شود، آن فتوا نادرست و غیر حق است؛ اگرچه مُفتى قاطع‏ به صحت آن باشد.


محصل کلام اینکه: فتوا با وجود أعلم جائز نیست؛ براى اینکه فتواى به غیر حق است. در این روایت إمام(علیه السلام)، مَدار را بر فتواى أعلم قرار داده است. پس هر فتوائى که مخالف فتواى أعلم باشد مَعَ وُجودِ الاعْلَم، فتواى بِما لا یَعْلَمُ أنهُ حَق و مخالف حق است و این همان استظهارى است که گفتیم از روایت مى ‏شود.


بنابراین، مفاد روایت این است که: مَصَب فتوا در امت، حتماً مختص به أعلم است، وَ لا یَجوزُ لِاحَدٍ فى قِبالِهِ أنْ یُفْتىَ بِشَىْ‏ء. حضرت در این جمله: لِمَ تُفْتِى عِبَادِى بِمَا لَمْ تَعْلَمْ وَ فِى الامةِ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْکَ، می خواهد بفرماید: خداوند مؤاخذه مى‏کند که: اى بنده! در حالی که أعلمِ از تو در میان امت وجود داشت، چرا فتوا دادى؟! نمى‏ خواهد بگوید: چرا فتوا دادى بِما لا تَعلَم؟ چرا که فتواى بِما لا تَعلَم مطلقا جائز نبوده، و حرام است؛ چه اینکه در امت أعلم باشد یا نباشد.


فَبِنآءً علیهذا عبارت: لِمَ تُفْتِى عِبَادِى بِمَا لَمْ تَعْلَمْ وَ فِى الامةِ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْکَ، مى ‏رساند که: وجود مَنْ هُوَ أعْلَمُ مِنْکَ فى الامه، جلوگیرى از فتواى تو مى‏کند! و در این صورت نباید فتوا بدهى؛ چه اینکه فتوایت عَن علمٍ باشد یا عَن غَیرِ علم. پس در مقابل فتواى أعلم فتوا دادن جائز نیست.


نکته دقیقه: در اینجا آنچه نهى مستقیم بر روى آن قرار مى ‏گیرد، فتواى تو است؛ چه از روى علم باشد و چه از روى غیر علم؛ فتواى تو هر چه باشد، فتواى عَن غَیرِ عِلمٍ است؛ زیرا در مقابل فتواى أعلم قرار گرفته است.


نفرموده است: لِمَ تُفْتى عِبادى بِما تَعْلَمُ وَ ما لا تَعْلَمُ وَ فى الامةِ مَنْ هُوَ خَیْرٌ مِنْکَ؟ براى اینکه اگر اینطور مى‏گفت، معنیش این بود که در وقتى که میان امت، أعلم وجود دارد فتواى به علم یا به غیر علم نده! ولى در اینجا کلمة «بَمَا لَمْ تَعْلَمْ» را آورده است تا این معنى را برسا هست، فتواى تو هر چه باشد، فتواى به غیر علم و از روى جهل است. در هنگامى که وزنه أعلمى موجود باشد، سخن تو مُمْضَى نیست؛ گفتارت حجیت ندارد. در هنگامی که طبیب متخصص و حاذقى باشد، علمت را إبراز نکن، زیرا آن علم تو براى خودت علم است، براى دیگران جهل است و ممکن است خطرى در پى داشته باشد. وقتى که در میان امت شخص أعلمى هست، فتوائى که تو صادر مى ‏کنى فتواى بِما لا تَعلم است؛ و لو اینکه فى الواقع مُصیب هم باشد؛ لیکن این فتوا در مقابل آن حق و حقیقتى که حجیت گرفته که همان فتواى أعلم است، إظهار نظر و فتواى به غیر علم مى ‏باشد.


و لذا حضرت با این لطیفه مى‏ خواهد بفهماند که با وجود أعلم در میان امت، فتوا دادن مطلقا صحیح نیست، خواه فتواى آن مفتى با واقع مطابقت بکند یا نکند. البته فتواى هر کس براى خودش حجت است؛ أما إفتاى براى غیر که دستور العمل به غیر است، این منفى است.

مطالب مرتبط :
  1. کتابهای تازه آیت الله حسینی طهرانی در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
  2. چند فتوا از آیت الله جوادی آملی درباره عزاداری/ از حکم سینه زدن با بدن برهنه تا مدح های غلوآمیز
  3. "لقاء الله"هدف اصلی آفرینش انسان/ روایت امام علی (ع) از قبص روح حضرت ابراهیم (ع)
  4. روایت علامه طهرانی از روزهای آخر حیات پیامبر(ص)/ دیگر چه ‌کسی برای فقرا و مساکین و ابن ‌سبیل پناه باشد
  5. نگاهی به زندگی پربرکت امام جواد(ع)/ چرا امام دامادی مامون را پذیرفت

پارک علم و فناوری قم

zohur