۲ تیر ۱۳۹۲ موضوع: اخبار حوزه دین و اندیشه


به گزارش پارک علم و فناوری قم به نقل از مهر، در میان کسانی که مشخصا به تئوری پردازی درباره مساله علم دینی اهتمام ورزیده اند، کمتر مشاهده می شود که صراحتا علم دینی را فقط شامل علوم انسانی بدانند، اما در اغلب بحث ها بیان می شود که اگر سخن از علم دینی در حوزه علوم طبیعی قابل دفاع نباشد،در حوزه علوم انسانی قابل دفاع است به نظر می رسد علت اصلی این مساله، این باشد که از طرفی هم قبول دارند که اسلام برای هدایت انسان آمده و از طرفی احساس می شود که علوم انسانی می خواهند به نحوی در فرآیند هدایت و زندگی انسان مداخله کنند و لذا حتما می توان سخنان اسلام در باب انسان را جمع آوری کرد و علمی را پدید آورد، اما درباره سایر موضوعات، اسلام سخن چندانی ندارد و لذا نمی توان انتظار شکل گیری علم دینی در آن حوزه ها را داشت. جدای از اینکه علم دینی در این تعابیر به معنای علم اقتباس شده از متون دینی قلمداد شده است.


این تلقی ضعیف ترین و قابل مناقشه ترین تلقی در باب این مفهوم است. باید گفت سخنان فوق از مباحثی است که از منظر فلسفه علم نیز باید مبانی اش شفاف گردد تا معلوم شود که آیا علوم طبیعی در فرآیند حرکت انسان هیچ نقش ندارند؟ همچنین علوم انسانی تا چه اندازه در امر هدایت انسان موثرند و آیا تاثیر آنها همواره تاثیر نامطلوبی است؟ آیا جهت داری تنها خاص علوم انسانی است؟


به نظر می رسد برای بحثی منقح در باب علم دینی باید موضع خود را در باب این مساله مشخص کنیم. اولا تفاوت علوم انسانی و علوم طبیعی تا چه حد جدی است؟ و ثانیا اگر تفاوتی بین این دو هست، آیا این تفاوت در نحوه دینی شدن این علوم تاثیر می گذارد، یا از این جهت تفاوتی ایجاد نمی کند؟


برای تفاوت ماهوی قائل شدن بین علوم انسانی و علم طبیعی سه مبنا وجود دارد. یک مبنا در دفاع از تفاوت ماهوی علوم انسانی و علم طبیعی، دیدگاه مکتب تفهمی است و مهمترین نکته اش این بود که جامعه انسانی حاوی اعتباریات است و مبتنی بر اعتباریات شکل می گیرد و لذا مسائل انسانی پیش از آنکه تحت رابطه علی واقع باشند که در علوم طبیعی روابط علی بین پدیده ها مورد بررسی قرارمی گیرد تحت روابط اعتباری قرار می گیرند و لذا علوم انسانی بیش از آنکه نیازمند تبیین علی باشند، نیازمند فهم اعتباریات می باشند و لذا ماهیت کار در این دو علم متفاوت می شود.


مطلب دیگری که ممکن است به عنوان مبنایی برای تفاوت ماهوی علوم طبیعی و علوم انسانی مطرح شود، این است که سنخ قضایا در علوم طبیعی سنخ توصیفی است، اما علوم انسانی علاوه بر گزاره های توصیفی حاوی گزاره های تجویزی فراوانی نیز هستند و لذا پژوهش در این عرصه به شدت با ارزش ها گره می خورد و ماهیت این علوم را متفاوت می کند.


سومین مبنا برای تفاوت گذاشتن بین این دو عرصه،تمسک به مساله اختیار در وجود آدمی است، در علوم طبیعی با اشیایی سروکار داریم که اختیار ندارند و تحت تاثیر جبر علی عمل می کنند،اما در مورد انسان چنین تصور می شود که چون موجودی مختار است،تحت نظم و ضابطه علی قرار نمی گیرد و رفتارهایش قابل پیش بینی و ضابطه مندی علمی نیست.


در مورد مطلب اول و دوم به نظر می رسد تفاوت مذکور برقرار باشد اما این تفاوت ها آن گونه نیست که شباهتی بین این دو علم باقی نگذارد و منجر به تفاوت ماهوی علوم انسانی و طبیعی شود و در مورد سوم به نظر می رسد تحلیل مذکور قابل مناقشه است. اما باید توضیح داد اینکه گفته شده جامعه انسانی اساسا در فضای اعتباریات زاده می شود و شکل می گیرد، مطلب قابل دفاعی است؛یعنی واقعا مفاهیمی مانند ازدواج، مالکیت، نسبت های خانوادگی، معاملات، موقعیت های اجتماعی و…همگی یک دسته مفاهیم اعتباری هستند که زیر بنای شکل گیری جامعه می باشند. درست است که همه این اعتبارات ریشه در واقعیت دارند،اما اعتبار انسانی درآنها مدخلیت تام دارند به نحوی که اگر این اعتبارات را کنار بگذاریم،جامعه دیگر معنی خود را از دست خواهد داد.


مثلا ارتباط جنسی بین نر و ماده در میان حیوانات نیز هست ولی ازدواج که یک مفهوم حقوقی است بسیار فراتر و گسترده تر از یک ارتباط جنسی صرف می باشد،و امور مختلفی بر آن مترتب می شود که بر ارتباط جنسی مترتب نیست. اما در عین پذیرش این اعتبارات، این گونه نیست که هرگونه پژوهش واقع شناسانه در حوزه علوم انسانی منتفی باشد. بلکه در یک نگاه عمیق،تحلیل این اعتباریات نیز باید محملی از واقع شناسی صورت گیرد.


گفته شد یک تفاوت مهم علوم انسانی با علوم طبیعی، وجود گزاره های تجویزی علاوه برگزاره های توصیفی است و همین امر ماهیت این علوم را متفاوت می سازد. در اینکه در علوم انسانی، خواسته یا ناخواسته گزاره های ارزشی متعددی وارد می شود، بحثی نیست، اما بحث بر سر چرایی ورود این گزاره ها در این علوم است؛ که این مساله از طرفی به همان مساله وجود اعتباریات در جامعه انسانی بر می گردد و از طرف دیگر به مطلب سوم یعنی وجود اختیار در آدمی بر می گردد.


سومین مطلبی که مطرح شده بود، وجود اختیار آدمی است که مانع می شود که رفتار آدمی تحت نظم و ضابطه علی قرار بگیرد و قابل پیش بینی و ضابطه مند شود. اشکال این سخن نیز در پیش فرض ناصواب است که می پندارد”اختیار”با “علیت” قابل جمع نیست و اگر عملی به نحو اختیاری از آدمی سرزند،دیگر تابع نظام علی نخواهد بود.این پیش فرض بر اساس تصور نادرستی هم از مفهوم علیت و هم از مفهوم اختیار می باشد،که تبیین این مساله خارج از مجال تحقیق حاضراست. اجمالا اشاره می کنم که پذیرش اختیار “نه تنها مستلزم خروج از نظام علیت نیست، بلکه تنها با پذیرش “علیت” است که اختیارممکن می شود و لذا اصل اختیار با قاعده مندی اعمال منافاتی ندارد، بلکه فقط یکی از عناصر مهمی است که در تحلیل رفتار آدمی باید مدنظر قرار بگیرد.

مطالب مرتبط :
  1. اهمیت همدلی و مهارت رسیدن به تفاهم با دیگران/ همدلی با همدردی تفاوت دارد
  2. گامی موثر در راستای تحقق نوآوری در علوم انسانی و کاربردی سازی یافته های علوم انسانی رقم خورد؛تفاهم نامه مرکز رشد علوم انسانی و مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما به امضا رسید
  3. مدیر مرکز رشد علوم انسانی: جشنواره ملی کاربردی سازی یافته های علوم انسانی برگزار می شود
  4. کارگاه متد نقد کتاب در حوزه علوم انسانی برگزار می شود
  5. مدیر خانه علوم و فنون آموزش و پرورش: همکاری و تعامل نخبگان فرهنگی با مرکز رشد علوم انسانی یک اصل اجتناب ناپذیر است

پارک علم و فناوری قم

zohur